زنگ تفریح دوم خیلی وقته خورده.سوال آخرین دانش آموز رو جواب میدم و از کلاس می زنم بیرون.پام رو که توی دفتر میذارم زنگ کلاس میخوره.سرپا چند جرعه چای سرد شده میخورم و میرم سراغ معاون مدرسه.یکی از معلم ها امروز نیومده و این زنگ کلاس 105 بیکارن.شاگرد زرنگ کلاس رو صدا میزنم و ازش خواهش میکنم سوالهایی رو که روی برگه نوشته ام برای بچه ها حل کنه.از معاون هم میخوام هر از گاهی حواسش به کلاس باشه.خودم با دوم ریاضی کلاس دارم.کتابشون خیلی وقته تموم شده و داریم دوره میکنیم.چند تا تست نکته دار براشون مینویسم تا گروهی حل کنن.بعد میرم طبقه پایین تا به کلاس 105 سر بزنم.نیمی از سوالها حل شده.میگم یه ربع آخر کلاس ازتون امتحان میگیرم.دوباره برمیگردم طبقه بالا و این رفت و آمد بین دو طبقه چند باری تکرار میشه.هنوز نیم ساعتی به زنگ خونه مونده ولی توی راهرو شلوغ و پر از سر و صداست.در کلاس رو باز میکنم ببینم چه خبر شده. با دو تا از همکارام روبرو میشم که دارن میرن سمت پله ها.با تعجب می پرسم زنگ خورده؟لبخند میزنن و میگن نه،کتاب تموم شده بچه ها رو فرستادیم حیاط.خسته نباشید میگم و برمیگردم توی کلاس.بچه ها دارن سر یه تست با هم بحث میکنن و حواسشون به من نیست که چقدر با لذت دارم تماشاشون میکنم...

                                                   ***********

با لیلی و مهناز داریم از مدرسه برمیگردیم سمت خونه.از دست یکی از همکارای گروه ریاضی عصبانیم که چقدر نسبت به کارش بی تفاوته و خیلی راحت میگه من فقط وظیفه دارم درس بدم دیگه اینکه دانش آموز درس میخونه یا نمیخونه به من ربطی نداره.میگه مگه من چقدر حقوق میگیرم که بخوام خودمو به خاطر اینا از بین ببرم.لیلی میگه حق با اون همکاره.میگه مگه همه شرایط ایده آله که ما انتظار داشته باشیم معلما هم ایده آل باشن.بعد اسم منو میذاره خانم ایده آل گرا.من اما هیچ جوری این حرفا رو نمیتونم قبول کنم.میگم خود من توی یه مدرسه دولتی توی شهرستان درس خوندم.اونموقع هم حقوق معلما تعریفی نداشت ولی همه معلمای من از جون و دل برای ما زحمت کشیدن.خود من دل خوشی از سیستم آموزش و پرورش ندارم و اگه شرایط بهتری برام جور بشه حتما وضعیتم رو عوض میکنم ولی این ربطی به دانش آموزام نداره.اون همکار هم اگه به قول خودش فکر میکنه حقوقش از منشی شوهرش کمتره خوب استعفا بده بره منشی شوهرش بشه.ولی تا وقتی اسم معلم رو خودش میذاره نمیتونه بی تفاوت و بدون دغدغه باشه.

                                                  ************

روز معلمه.مدرسه از همیشه بی نظم تر و شلوغ تره.از بیشتر کلاس ها صدای دست و جیغ میاد.چند تا از همکارام دارن با معاونا چونه میزنن سر تعطیلی کلاس هاشون.من و دو سه نفر دیگه از دفتر میزنیم بیرون و راهی کلاسهامون میشیم.وارد کلاس که میشم بچه ها چند ثانیه برام دست میزنن و یه جعبه شکلات و چند شاخه گل میگذارن روی میزم.شکلات رو باز میکنم و به خودشون تعارف میکنم.برمیگردم پای تخته درس رو شروع کنم که میبینم روی تخته برام یه متن قشنگ نوشتن و همشون امضا کردن.جمله ای که شیرینیش خستگی همه روزهای بدو بدو رو از یادم میبره اینه:خانم ما قدر زحمات شما رو می دونیم...