تازه از اتوبان تهران-ساوه پیچیده ام توی کمربندی.ترافیک نسبتا سنگینه.ذهن من هم شلوغه و خسته.نمیدونم کدوم آهنگ از آخرین آلبوم لهراسبی در حال پخشه که صدای بلندی میشنوم و بعد ماشین تکون شدیدی میخوره و منحرف میشه سمت چپ و تا به خودم بیام کشیده ام کنار جاده و یه نیسان آبی رنگ هم کمی جلوتر توقف کرده.ترسیده ام و حتی از ماشین پیاده نمیشم.فقط کمربند رو باز میکنم و سعی میکنم نفس عمیقی بکشم.راننده ماشین جلویی که یه آقای حدودا شصت و پنج ساله است با ریش و سبیل یکدست سفید با لبخند میاد طرفم و وقتی میشنوه حالم خوبه و طوریم نشده زیر لب خدا رو شکری میگه و بعد که سیگارش رو روشن میکنه میره سمت ماشین خودش که وارسی کنه چقدر خسارت خورده.چند دقیقه بعد کمی آرومتر شده ام و ایستاده ام کنار ماشین و دارم آدرس محل تصادف رو به 110 اطلاع میدم.پلیس که از راه میرسه نحوه تصادف رو از ما میپرسه.موبایل من زنگ میخوره و همزمان که دارم جواب تلفن رو میدم حواسم به راننده نیسان هست که داره برای افسر پلیس از مریضی خانمش میگه و گرفتاریهای شش تا دخترش و اینکه چقدر دستش خالیه و ...تلفن من که تموم میشه پلیس من رو مقصر اعلام میکنه.اعتراض میکنم که من هیچ انحرافی نداشتم و توی مسیر خودم بودم ولی چون گواهینامه ام همراهم نیست پافشاری نمیکنم و مدارک بیمه دو تا ماشین جابجا میشه و پلیس میره.آقا سید هم شماره خودش رو برای من مینویسه و شماره منو میگیره و میره.من هم میشینم توی ماشین و قبل از اینکه استارت بزنم با خودم فکر میکنم چرا من مقصرم؟
××××××××××××××××
گاهی اوقات حتی اگه مقصر هم بوده باشی، حتی اگه تصمیمی که گرفته ای و کاری که کرده ای خیلی خسارت داشته باشه دلت میخواد کسی رو داشته باشی که آرومت کنه، اعتماد به نفست رو بهت برگردونه و با لبخند فقط بهت بگه: فدای سرت!...