روز داره به نیمه میرسه و بچه ها هنوز خوابن.لحاف رو کنار میزنم و نگاهم که به ساعت میفته لبخند میزنم.تاریخ آخرین باری که لنگ ظهر از خواب بیدار شده ام یادم نیست و حالا حس خوبی دارم از این خواب طولانی و این رخوت و این بی خیالی.امروز یکشنبه طلایی منه.یه روز زمستونی ولنگارانه خوشحال که میخواد کنار بچه ها بهش فقط خوش بگذره...

                                             ***************

ترم جدید مدارس شروع شده.برای دوره تخصصی آیلتس پیگیر یه اموزشگاه کاردرستم.مطالعه و تحقیق هم دست و پا شکسته پیش میرن.مراودات دوستانه و مهمانی های دورهمی هم کمابیش برقراره.من هم متمرکزم روی خودم و اوقاتم فعلا که خوبه...

                                             ***************

توی خط سبقتم با حداکثر سرعت مجاز و دارم فاصله می گیرم از روزهای متروکی که به احتمالات دچار شده بودند و دارم نزدیک میشم به آسمون فراخی که سرخ شده از بوسه های پر از اشتیاق خورشید.به گمونم وقتش شده باشه که دکمه next رو فشار بدم و بغضمو رها کنم توی حنجره هوایی که سکوتش رو آوازهای من  بر هم زده...