پیشخون آشپزخونه شده یه باغچه کوچیک: ساقه های سبز و معطر کرفس و تلخون و مرزه و نعنا، بوته های تر و تازه کلم و گل کلم، هویج های نارنجی و لوبیا سبزهای ترد، خیارهای قلمی و پیازهای ریز و سیر و موسیر و سیاه دونه و تخم گشنیز و ...دارم ترشی درست میکنم و برام هم مهم نیست دستام بو بگیره و یکروز از وقتم گرفته بشه.دلم میخواد سفره زمستونمون طعم ترشی خونگی داشته باشه و عطر کلی خاطره از روزهای کودکی و ترشی انداختن های مادری...

                                        ****************

اینروزها مصمم برای یه تغییر بزرگ با همه دلشوره ها و دلهره هایی که گاه و بی گاه سراغمو میگیرن.اینروزها میلم به سکون نیست حتی اگه جایی که ساکنم لبریز باشه از آرامش و آسایش.اینروزها دلم رفتن میخواد و قرار توی روزهایی که بی قرار ن و جستجوگر و بلندپرواز...

                                         ****************

خیلی وقت بود که دلم هواتو کرده بود.از اون دلتنگی هایی که درد میارن و اشک و بغض.خیلی وقت بود که دلم میخواست برای چند دقیقه هم که شده من باشم و تو :تک و تنها.بعد من برات حرف بزنم و گلایه کنم و تو نگاهم کنی و لبخند بزنی.دیشب برام قصه موسی رو گفتی وقتی عزمش رو جزم کرده بود برای پیدا کردن مجمع البحرین و تعریف کردی که چه جوری وسط اونهمه بی نشونی راه رو نشونش داده بودی.(سوره کهف)منم دلم نشونه میخواد و اشاره ای که آرومم کنه و سر منزل آرزوهای دور و درازم باشه.