جاده

بهانه پیش پا افتاده ایست

وقتی بناست

در امتداد مهربانی چشمان تو

رو به راه شوم.

وقتی بناست

پاییز رنگ پریده مرا

برگریزان باشکوه جنگلهای تو

شاعر کند.

وقتی بناست

کوتاه بیایم از سر خودم

و قد بکشم روی گردنه های آسمان گیرت.

وقتی بناست

در گوش تمام بی وقتی هایم

فصل، فصل

قصه ای مفصل از تو بگویم.

                                 ******************

گاهی اوقات که داریم به شدت زندگی می کنیم و روزهامون رو وا می کنیم از سر خودمون بد نیست بنشیینیم سر صبر یه خط فاصله بگذاریم بین خودمون و عمری که داره بی حساب و کتاب از ما رد میشه. بعد فکر کنیم ببینیم کجای این زندگی کج و کوله شبیه آرزوهای ماست. ببینیم خورشید کجا یادش رفته بتابه روی سر اینهمه سایه کوتاه و بلند. بعد فکر و خیال کنیم برای فرداها و پس فرداها...

                                  ******************

از یه خط فاصله طولانی برگشته ام. دلتنگ همه دوستای خوبم. آخر هفته پیش جای همگی تون سبز بود توی یه طبیعت زیبای پاییزی. پنج شنبه به اتفاق جمعی از دوستان کوهنورد و طبیعت گرد، پیچ و خم جاده هراز رو پشت سر گذاشتیم تا کیلومتر 30 آمل که یه جاده فرعی کوهستانی ما رو می برد تا روستای زیبای سنگ چال و خونه ییلاقی یکی از دوستان. شب به ترانه و تصنیف گذشت و تماشای آسمون پر ستاره و یه خواب لذت بخش کنار بخاری هیزمی. و روز بعد جنگل میزبان قدم های مشتاق ما بود با فریم فریم تصویر زیبا و بکر. مسیر کوهستانی جنگل از نیمه راه به بعد پوشیده شده بود از برفی که سوغات سرمای هفته قبل بود و زیر آفتاب ملایم نیمروز میدرخشید.انتهای راه روستای فیل بند و حسینیه کوچیکش انتظارمون رو میکشیدن برای اینکه هم خستگی راه رو از تنمون در کنن و هم فرصتی کوتاه باشن برای  ثبت شدن اونهمه زیبایی توی ذهن  ذوق زده ما.راه برگشتمون هم منظره بارون بود ازگله های گوسفند و صدای دلنشین زنگوله هاشون، زنهای روستایی که سبد هاشون پر شده بود از ازگیل کوهی و دامنه ای سبز رو به قاب عکسی زیبا از خونه های  روستایی و سقف های شیروانی رنگارنگشون. عصر جمعه هم راه رفته رو پیش گرفتیم برای برگشتن به شهری که با همه بی آسمونی و بی هواییش دوستش داریم و طاقت دوریش رو نداریم.

                                     ********************

پنج شنبه شب ،بالاخره ماهور کوچولو یه شب دوری از مامان رو تجربه کرد.اتفاق خوبی که داره می افته همین دلبستگی عمیق بین ماهور و پدرشه و من بابت این موضوع حس خیلی خوبی دارم.چند وقتی بود که با خودم قرار گذاشته بودم کمی دور بشم از بچه ها و بهشون این فرصت رو بدم که کمی بیشتر به پدرشون نزدیک بشن. به نظر خودم وقتش رسیده که بعد از حدود پنج سال خرج کردن، شروع کنم به پس انداز کردن خودم. دلم نمیخواد هیچوقت دست و بالم خالی باشه از خودم. فکر میکنم یه مامان مهربون ولی فقیر به هیچ دردی نمیخوره...