*دفتر دار مدرسه فرم مشخصات همکاران رو آورده میگه فقط شما پر نکردین.فرم رو میده دستم و تاکید میکنه تا زنگ تفریح بعد تحویلش بدم.توی کلاس حواسم هست که باید تکمیلش کنم اما نمی تونم.زنگ تفریح خانم دفتردار دوباره میاد سراغم.میگه همینجا می ایستم تا بنویسیش.خودکار رو هم خودش میده دستم.نام و نام خانوادگی رو مینویسم اما به نام پدر که میرسم باز چشمام پر میشه از یه حسرت همیشگی...یه دلتنگی علاج نشدنی...نه ساله که نتونستم "ابراهیم" رو با خط خوش بنویسم.

**خودش میدونه انجام دادن کاری که ازم خواسته چقدر برام سخته.وقتی مینویسه به خاطر پدرت...لال میشم...بغض میکنم...و...

***این که آدم با ماشین خودش بره سر کار و برگرده یه خوبی بزرگ داره:یه تنهایی بزرگ که توش میتونی موسیقی دلخواهت رو گوش بدی و بگذاری باد از شیشه های پایین ماشین سرک بکشه زیر مقنعه سرمه ایت و موهات رو نوازش کنه.حتی اگه دلت بخواد میتونی برای خودت و دلتنگیهات اشک هم بریزی بدون اینکه بچه ات یا همسرت دلواپس بشن و مدام ازت بپرسن آخه بگو چی شده؟

****دلم جنگل های پاییزی شمال رو میخواد...و بارونی که بی وقفه بباره ...و سکوتی که توش فقط صدای خش خش برگها رو بشه شنید...چرا پاییز از راه نمیرسه آخه؟...