*امروز بعد از یه بغض چند ماهه بالاخره تونستم نفس بکشم.بالاخره تونستم یه جرعه دیگه از زندگی رو سر بکشم بدون اینکه اشک پهنای صورتم رو خیس کنه.الان حس خوبی دارم.آرومم و دارم سعی می کنم جای خالی اونهمه حس گمشده رو با خودم پر کنم.دارم فکر میکنم به یه جمله که سالها قبل از یار غار اونروزهام شنیدم که می گفت کاش میتونستیم خودمون پناه خودمون باشیم و اینقدر به آدمهای زندگیمون وابسته نباشیم .

**دیروز سالگرد ازدواجمون بود.نه سالگی یه زندگی دو نفره با همه بالا و پایین های معمول و غیر معمولش.با همه خوشی ها و نا خوشی هاش.دیروز سر کار بودم و شب هم باید برای امتحان میان ترم امروز مطالعه میکردم.اینه که نشد با همسر باشم.اما امروز ظهر بعد از کلاس زبان دوتایی رفتیم پارک لاله و یه ساعتی با هم حرف زدیم.از عشقی که گاهی گم میشه میون سرشلوغی های زندگی.از توقعاتمون، گلایه هامون،دلتنگی هامون، آرزوهامون، آینده خودمون و بچه ها...امروز بعد از مدتها دوباره احساس خوشبختی کردم.یکی از قرارهای امروزمون هم این بود که سعی کنیم بیشتر برای هم وقت بگذاریم و اجازه ندیم مشکلات زندگی و بودن بچه ها بینمون فاصله ایجاد کنه.آخ که چقدر دلم تنگ شده برای یه زندگی دو نفره بدون استرس و دغدغه و مسوولیت.

***پنج شنبه مهمون دارم.قراره با دوستای خوبم لیلی و فرزانه و همسراشون دور هم باشیم و دوره های مثنوی خوانی رو شروع کنیم.از حالا کلی ذوق و شوق دارم وکلی خوشبینم به شبهای طولانی پیش رو و دور هم بودن های این چنینی...