از در مهد کودک که بیرون میام خنکای نسیم پاییز چشمامو میخندونه.راهی یوسف آبادم.با لیلی قراره روی پیاده روهای پهن خیابون ولی عصر دنبال تیکه هایی ازخودمون بگردیم که گم شدن لابلای بی حواسی هامون.پا به پای نهر پر شتاب راه میریم و حرف میزنیم و خستگیمونو پشت به خیابون و ماشینهای لوکس، روی یکی از سکوهای سیمانی جا میگذاریم. توی شهر کتاب حوالی پارک ساعی گشتی میزنیم و چند کتاب شعر میخریم و می چرخیم سمت جنوب.سر دو راهی یوسف آباد که ازهم جدا میشیم دلم میگیره.هدفون موبایل همراهم نیست و دلم موسیقی میخواد.با محسن چاووشی شروع میکنم به زمزمه کردن و سرم رو کج میکنم سمت خیابون که ویترین هیچ مغازه ای عاشقانه هامو ازم نگیره و حراجش نکنه...حالم خوبه و به قول استاد زبانم شاید این جادوی پاییزی باشه که از راه رسیده و قراره یه عالمه دیوونگی روی سر شهر و آدمهاش بریزه...