تلنبار شده ام

 روی خودم

شبیه رختهای تا نکرده ام

روی مبل

و کتابهای شعرم

 روی تخت.

مرتبش نمی کنم

می گذارم دلتنگی ها ترتیبش را بدهند.

می گذارم سرش را بیندازد پایین

و هر چقدر دلش خواست

راه برود روی تنهایی این نیمه شب های باران خورده.

می گذارم روی صندلی فرسوده تاکسی خطی

برای تو از اندوهش بنویسد

 بغض کند

و زل بزند به شیشه غبار گرفته ای که گریستن را یادش نداده اند.   

من خیال زندگی از سرم رفته است

فقط

گاهی یادم می آید

نفس بکشم

لابلای اینهمه حسرت که روی دلم مانده است.