سوژه شماره 1

همکلاسی دوره لیسانسه.ازدواج کرده و یه پسر دو ساله داره.به نظرش تدریس بهترین و مناسب ترین شغل برای یه خانمه.از تعطیلات تابستون میگه و محیط زنانه دبیرستان و امنیتی که داره و از همه مهمتر اینکه سه یا چهار روز هفته درگیر کاره اونم فقط تا ظهر.میگه بقیه رو ببین باید تمام هفته و تمام سال کار کنن تازه از صبح تا عصر.من نسبت به اونا خیلی خوشبخت ترم.

سوژه شماره 2

دختر حدودا بیست و هفت ساله ایه که با پدر و مادرش طبقه دوم ساختمون ما زندگی میکنن.هم رشته ایه منه ولی توی حسابداری یه شرکت خصوصی کار میکنه.مسیر محل کارش خیلی دور از خونه است.حقوق زیادی نمیگیره و کلی هم هر روز هزینه رفت و آمدش میشه.میگه بقیه رو ببین با مدرک لیسانس و فوق لیسانسشون بیکارن و توی خونه نشستن.من نسبت به اونا خیلی خوشبخت ترم.

سوژه شماره 3

همکارمه و حدودا چهل و پنج سال داره.چند سال پیش با پسری که ده دوازده سال از خودش کوچکتر بوده ازدواج کرده و الان یه دختر پنج ساله داره.شوهرش مفت خور و بیکار و بی اخلاقه.با اینکه کارش به داروی اعصاب خوردن و افسردگی مزمن کشیده ولی میگه من از خیلی ها خوشبخت ترم.فلانی رو ببین هنوز نتونسته ازدواج کنه.

سوژه شماره 4

یکی از آشناهاست.تا وقتی شوهرش زنده بود اوضاع مالی خیلی خوبی داشتن ولی بعد از فوت شوهرش تنها پسرش همه زندگیش رو با ندونم کاری و حماقت به باد داده و حالا با شرایط خیلی سختی داره خونه خواهرزاده اش زندگی میکنه.میگه من نسبت به خیلی ها خوشبخت ترم.لااقل اینکه پسرم معتاد نیست یا خودم مریض نیستم.

 سوژه شماره 5

خودمم.زشت نیستم.بی استعداد و بی عرضه نیستم.از هجده سالگی کارمند رسمی آموزش و پرورش بوده ام و از نظر مالی از همون سالها مستقل شده ام.این فرصت رو داشته ام که کلی تجربه های خوب کسب کنم.سفر زیاد رفته ام و کتاب زیاد خونده ام.همسر خوب و مسوولیت پذیری دارم.بچه های آروم و سالم.مادری که بودنش با ارزش ترین گنج دنیاست برام.دوستان بی نظیری که بهم  دلگرمی میدن.اما راستش نمیتونم با قطعیت بگم خوشبختم.نمی تونم این استلال بعضی رو بپذیرم که معتقدن خوشبختن چون خیلی ها هستن که از اونها بدبخت ترن .از نظر من خوشبختی یعنی به آرامش رسیدن یه روح سرکش و دیوانه که هیچ حداقلی راضیش نمی کنه و دلش اوج میخواد و بزرگ شدن.

                                      *********************

بچه ها خوشبختانه با مهد کودک خوب کنار اومدن تا حدی که ماهور صبح ها خودش رو از بغل ما میندازه بغل مربیش و توی مهد هم مربیش خیلی از خوش رفتاری و سازگاریش تعریف میکنه.ماهان هم با مربیش و همکلاسیهاش رابطه خوبی داره هر چند دیشب که فهمید امروز صبح قرار نیست بره مهد کلی ذوق کرد و خوشحال شد.

                                  **********************

امشب با همسر میخواهیم دو تایی بریم سینما.مدتهاست بدون بچه ها با هم نبودیم.اینجوری هم این فاصله نا خواسته بینمون کمرنگ تر میشه هم این دخترک خل و چل درون من شاید کمی سربراه تر بشه و کمتر نق بزنه.