متمرکزم روی خودم...
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩  کلمات کلیدی:

روز داره به نیمه میرسه و بچه ها هنوز خوابن.لحاف رو کنار میزنم و نگاهم که به ساعت میفته لبخند میزنم.تاریخ آخرین باری که لنگ ظهر از خواب بیدار شده ام یادم نیست و حالا حس خوبی دارم از این خواب طولانی و این رخوت و این بی خیالی.امروز یکشنبه طلایی منه.یه روز زمستونی ولنگارانه خوشحال که میخواد کنار بچه ها بهش فقط خوش بگذره...

                                             ***************

ترم جدید مدارس شروع شده.برای دوره تخصصی آیلتس پیگیر یه اموزشگاه کاردرستم.مطالعه و تحقیق هم دست و پا شکسته پیش میرن.مراودات دوستانه و مهمانی های دورهمی هم کمابیش برقراره.من هم متمرکزم روی خودم و اوقاتم فعلا که خوبه...

                                             ***************

توی خط سبقتم با حداکثر سرعت مجاز و دارم فاصله می گیرم از روزهای متروکی که به احتمالات دچار شده بودند و دارم نزدیک میشم به آسمون فراخی که سرخ شده از بوسه های پر از اشتیاق خورشید.به گمونم وقتش شده باشه که دکمه next رو فشار بدم و بغضمو رها کنم توی حنجره هوایی که سکوتش رو آوازهای من  بر هم زده...


 
اشتیاق
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی:

خنده هایت

نقطه عطفی است

روی نمودار نزولی اینروزهای گردگرفته

که در گرگ و میش خاطراتی دور

خیره مانده اند

به پلک خورشید...

دست روی شانه هایم بگذار

و قدم هایم را بدرقه کن

تا قله ای دور از دست بی قراری ها

                                  *************

نشسته ام روی لبه نرم یکی از آروم ترین روزهای زندگیم و دارم برنامه ریزی میکنم برای یه خیال تکانی درست و حسابی.باید دور ریخته بشن اینهمه خاطره شکسته و بی مصرف...

                                  ************

حال و روز خوبی دارم و دوباره شده ام نیلوفر آروم و مهربون همیشگی.دخترک غرغرو رو هم دیروز برده ام کوهستان و فعلا که خوش اخلاقه...کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها رو هم از قفسه کتابخونه درآورده ام دادم دستش فعلا سرش گرم باشه تا بعد...


 
زن بودن
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧  کلمات کلیدی:

اول باید سبزی هایی رو که دیروز خریدم و پاک کردم و شستم خرد کنم.بعد با کمی روغن تفتشون بدم.پیازهای ریز شده رو هم باید یگذارم طلایی رنگ بشن.زردچوبه و گوشت رو هم اضافه کنم و بگذارم روی حرارت تا گوشت کمی بپزد.حالا وقت تمیز کردن آشپزخونه است.ظرف ها باید شسته بشن.سرامیک ها رو هم باید با کف بشورم.یخچال هم مرتب کردن میخواد و کابینت ها رو هم باید دستمال کف آلود تمیز کنم...یک ساعتی گذشته...اشپزخونه رو با صدای قل قل خورش و عطر قرمه سبزی تنها میگذارم و میرم سر وقت پذیرایی...همه جا باید جارو بشه حتی زیر مبل ها...گردگیری هم باید بکنم...توالت و حمام هم باید نظافت بشن...الان دو ساعت گذشته...  جزوه های زبانم و کتابهای درسی روی میز پراکنده اند...خودم روی زندگی...بین زن بودن و خودم...بین مادر بودن و خودم...بین خودم و خودم...

                                    ***************

بانو!

میدونم  اینروزها ناگزیری از بغض...از گریستن...میدونم غمگینی و خسته از اتفاقی به اسم زن بودن...از ندیدن ها...از نفهمیدن ها...از بی توجهی ها...میدونی که خیلی دوستت دارم...شاید اندازه خودم...زنی که سرمای اینروزها خیلی اذیتش میکنه...

مراقب روحت باش بانو...صبور باش و بجنب!...هنوز تا رسیدن به خودت خیلی راه مونده...

                               


 
دوباره دلتنگی...
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢  کلمات کلیدی:

امروز هم از اونروزهای دلتنگیه:

از اونروزها که دلت فقط خلوت بخواد و یه خیال دور...یه نگاه خیره به دیوار لخت اتاق...یه اتفاق که عمود بشه روی اینهمه عادت... یه جفت چشم ساکت و یه آواز طولانی...یه هوا آسمون صاف و چند قدم زمین سفت...و یه نوشته بدون نقطه چین...

آهای عزیز همیشه

دستت رو روی دلم بذار و حواست به اینروزها باشه...

                                 ××××××××××××××××

یه پاییز دیگه هم از سر عاشقانه هامون گذشت...حالا باید پای کرسی های زمستونمون دلمون رو گرم نگه داریم به خاطره ها و خدایی که همین نزدیکی هاست...

                              

                              


 
مجمع البحرین
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩  کلمات کلیدی:

پیشخون آشپزخونه شده یه باغچه کوچیک: ساقه های سبز و معطر کرفس و تلخون و مرزه و نعنا، بوته های تر و تازه کلم و گل کلم، هویج های نارنجی و لوبیا سبزهای ترد، خیارهای قلمی و پیازهای ریز و سیر و موسیر و سیاه دونه و تخم گشنیز و ...دارم ترشی درست میکنم و برام هم مهم نیست دستام بو بگیره و یکروز از وقتم گرفته بشه.دلم میخواد سفره زمستونمون طعم ترشی خونگی داشته باشه و عطر کلی خاطره از روزهای کودکی و ترشی انداختن های مادری...

                                        ****************

اینروزها مصمم برای یه تغییر بزرگ با همه دلشوره ها و دلهره هایی که گاه و بی گاه سراغمو میگیرن.اینروزها میلم به سکون نیست حتی اگه جایی که ساکنم لبریز باشه از آرامش و آسایش.اینروزها دلم رفتن میخواد و قرار توی روزهایی که بی قرار ن و جستجوگر و بلندپرواز...

                                         ****************

خیلی وقت بود که دلم هواتو کرده بود.از اون دلتنگی هایی که درد میارن و اشک و بغض.خیلی وقت بود که دلم میخواست برای چند دقیقه هم که شده من باشم و تو :تک و تنها.بعد من برات حرف بزنم و گلایه کنم و تو نگاهم کنی و لبخند بزنی.دیشب برام قصه موسی رو گفتی وقتی عزمش رو جزم کرده بود برای پیدا کردن مجمع البحرین و تعریف کردی که چه جوری وسط اونهمه بی نشونی راه رو نشونش داده بودی.(سوره کهف)منم دلم نشونه میخواد و اشاره ای که آرومم کنه و سر منزل آرزوهای دور و درازم باشه.


 
پشت قاب برفی پنجره...
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦  کلمات کلیدی:

پنجره رو می بندم و گره پرده حریر رو باز میکنم تا آفتاب نتونه خودش رو پهن کنه روی گلهای گلبهی رنگ مبل ها و فرش ها...تا همین یه ساعت پیش داشت برف می بارید و قاب پنجره پر بود از تصویر کلاغ هایی که دفتر مشق آسمون رو خط خطی میکنن...اما حالا فقط چند تا تیکه ابر کج و کوله توی آسمونه و یه خورشید خواب آلود و کسل و صدای کارگرهای ساختمونی...

                                 ×××××××××××××××

"توی این دنیا کافیه کمی خوشبین باشی به تقدیر و اجازه بدی طبیعت خودش دست به کار بشه برای جورکردن همه چیز.اونوقت میبینی اتفاقات چقدر درست و به موقع پشت سر هم می افتن و غافلگیرت می کنن."این جمله، ایدئولوژی یکی از دوستان خوب منه و برام جالبه که خودمم اینروزها دارم اعتقاد پیدا می کنم به اینجور جهان بینی.اینهمه سال ما مرکز ثقل همه اتفاقات بودیم بذار یه چند صباحی هم مقدرات، محور تحولات زندگی باشن.

                                ××××××××××××××××

جمعه گذشته هم کوهستان بودم توی یه بامداد برفی مه آلود و به یاد ماندنی...خدا رو شکر میکنم که هنوز سهمی از اینهمه زیبایی طبیعت دارم...اینکه زندگیم چقدر لبریز باشه از طبیعت و ورزش و سینما و موسیقی خیلی خیلی برام مهمه اما خوب هیچ کدوم اینا نمیتونن جای کتاب خوندن رو بگیرن...اینروزها دارم میگردم دنبال یه سری از کتابهای قدیمیم که کلی باهاشون خاطره دارم:کتابهای "شل سیلوستر استاین" و به خصوص "لافکادیو" و "در جستجوی قطعه گمشده".اینروزها راستش رو بخواهید دنبال خاطره هام و بعضی آدم های توی خاطرم هم هستم....فقط میترسم آدمهای توی خاطره هام اونی نباشن که یه روزگاری دلم و خیالم براشون پر می کشید.


 
روی دور تند
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸  کلمات کلیدی:

*توی تاریکی و سکوت نشسته ام و دارم سیب گاز میزنم و به صدای قطره های بارون گوش میدم.بچه ها و همسر خوابیدن اما من علیرغم خستگی زیاد و بی خوابی شب قبل اصرار دارم به بیداری...به خلوت...روزهام که اونقدر تند و شلوغ میگذرن که وقت برای تنهایی ندارم...همه دلخوشیم به همین شبهاست و فرصت هر چند کوتاهشون برای مرور کردن خودم و اتفاق دلپذیری به اسم زندگی...

**آخرین ساخته مازیار میری "سعادت آباد" رو هفته پیش توی یه شب برفی خاطره انگیز روی پرده سینما آزادی تماشا کردیم.یه فیلم خوش ساخت با کلی بازی قابل تعریف و کلی سکانس به یاد ماندنی...

***کوهستان حتی اگه قرار باشه فقط چند ساعت از یه صبح زیبای پاییزی رو میهمانش باشی باز هم تو میزبانی سنگ تموم میگذاره و مثل همیشه تو رو شرمنده بزرگی خودش و خالقش میکنه...جمعه پیش همراه جمعی از دوستان کوهنورد،صبح دل انگیزی رو در ارتفاعات درکه گذروندیم...

****این چند وقت هر بار کوله پشتیم رو می بستم برای برنامه رفتن، خواهش کردنهای ماهان هم شروع میشد برای اومدن و همراهی کردن مامان.بوستان آبشار پیشنهاد مجید اسکندری عزیز بود برای اینکه هم یه نیمروز نیمه آفتابی پاییزی رو کنار خانواده هامون بگذرونیم و هم ماهان کمی تجربه کوهنوردی داشته باشه...دلم روشنه به سالهای پیش رو که پاهای کوچیک بچه هام، قله های بلند خوشبختی رو فتح کنن...

****شب قبل همراه لیلا و مهدی عزیزم بودم برای تماشای کنسرت مخمدرضا لطفی و گروه بزرگ همنوازان شیدا.صرف نظر از بداهه نوازی چهل و پنج دقیقه ای جناب لطفی که کمی خسته کننده بود و آواز خواننده گروه و شعرهای انتخاب شده هم نتونست نظر ما رو جلب کنه، کل برنامه اتفاق خوبی بود برای من که مدتها بود دلم یه اجرای زنده موسیقی میخواست.به خصوص اجرای عالی "احمد مستنبط" و توانایی قابل تحسینش در تنبک زدن و دو نوازیش با تار و سه تار و دف و نی...

*****خودت میدونی ته تموم خوشبختی های اینروزهام، یه حس عمیق عاشقانه دارم تقدیم به تویی که بودنت بزرگترین دلگرمی زندگی منه...دوستت دارم مهربون همیشه من...


 
فکر و خیال های من
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٦  کلمات کلیدی:

جاده

بهانه پیش پا افتاده ایست

وقتی بناست

در امتداد مهربانی چشمان تو

رو به راه شوم.

وقتی بناست

پاییز رنگ پریده مرا

برگریزان باشکوه جنگلهای تو

شاعر کند.

وقتی بناست

کوتاه بیایم از سر خودم

و قد بکشم روی گردنه های آسمان گیرت.

وقتی بناست

در گوش تمام بی وقتی هایم

فصل، فصل

قصه ای مفصل از تو بگویم.

                                 ******************

گاهی اوقات که داریم به شدت زندگی می کنیم و روزهامون رو وا می کنیم از سر خودمون بد نیست بنشیینیم سر صبر یه خط فاصله بگذاریم بین خودمون و عمری که داره بی حساب و کتاب از ما رد میشه. بعد فکر کنیم ببینیم کجای این زندگی کج و کوله شبیه آرزوهای ماست. ببینیم خورشید کجا یادش رفته بتابه روی سر اینهمه سایه کوتاه و بلند. بعد فکر و خیال کنیم برای فرداها و پس فرداها...

                                  ******************

از یه خط فاصله طولانی برگشته ام. دلتنگ همه دوستای خوبم. آخر هفته پیش جای همگی تون سبز بود توی یه طبیعت زیبای پاییزی. پنج شنبه به اتفاق جمعی از دوستان کوهنورد و طبیعت گرد، پیچ و خم جاده هراز رو پشت سر گذاشتیم تا کیلومتر 30 آمل که یه جاده فرعی کوهستانی ما رو می برد تا روستای زیبای سنگ چال و خونه ییلاقی یکی از دوستان. شب به ترانه و تصنیف گذشت و تماشای آسمون پر ستاره و یه خواب لذت بخش کنار بخاری هیزمی. و روز بعد جنگل میزبان قدم های مشتاق ما بود با فریم فریم تصویر زیبا و بکر. مسیر کوهستانی جنگل از نیمه راه به بعد پوشیده شده بود از برفی که سوغات سرمای هفته قبل بود و زیر آفتاب ملایم نیمروز میدرخشید.انتهای راه روستای فیل بند و حسینیه کوچیکش انتظارمون رو میکشیدن برای اینکه هم خستگی راه رو از تنمون در کنن و هم فرصتی کوتاه باشن برای  ثبت شدن اونهمه زیبایی توی ذهن  ذوق زده ما.راه برگشتمون هم منظره بارون بود ازگله های گوسفند و صدای دلنشین زنگوله هاشون، زنهای روستایی که سبد هاشون پر شده بود از ازگیل کوهی و دامنه ای سبز رو به قاب عکسی زیبا از خونه های  روستایی و سقف های شیروانی رنگارنگشون. عصر جمعه هم راه رفته رو پیش گرفتیم برای برگشتن به شهری که با همه بی آسمونی و بی هواییش دوستش داریم و طاقت دوریش رو نداریم.

                                     ********************

پنج شنبه شب ،بالاخره ماهور کوچولو یه شب دوری از مامان رو تجربه کرد.اتفاق خوبی که داره می افته همین دلبستگی عمیق بین ماهور و پدرشه و من بابت این موضوع حس خیلی خوبی دارم.چند وقتی بود که با خودم قرار گذاشته بودم کمی دور بشم از بچه ها و بهشون این فرصت رو بدم که کمی بیشتر به پدرشون نزدیک بشن. به نظر خودم وقتش رسیده که بعد از حدود پنج سال خرج کردن، شروع کنم به پس انداز کردن خودم. دلم نمیخواد هیچوقت دست و بالم خالی باشه از خودم. فکر میکنم یه مامان مهربون ولی فقیر به هیچ دردی نمیخوره...

                                      


 
← صفحه بعد صفحه قبل →