فدای سرت!
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی:

تازه از اتوبان تهران-ساوه پیچیده ام توی کمربندی.ترافیک نسبتا سنگینه.ذهن من هم شلوغه و خسته.نمیدونم کدوم آهنگ از آخرین آلبوم لهراسبی در حال پخشه که صدای بلندی میشنوم و بعد ماشین تکون شدیدی میخوره و منحرف میشه سمت چپ و تا به خودم بیام کشیده ام کنار جاده و یه نیسان آبی رنگ هم کمی جلوتر توقف کرده.ترسیده ام و حتی از ماشین پیاده نمیشم.فقط کمربند رو باز میکنم و سعی میکنم نفس عمیقی بکشم.راننده ماشین جلویی  که یه آقای حدودا شصت و پنج ساله است با ریش و سبیل یکدست سفید با لبخند میاد طرفم و وقتی میشنوه حالم خوبه و طوریم نشده زیر لب خدا رو شکری میگه و بعد که سیگارش رو روشن میکنه میره سمت ماشین خودش که وارسی کنه چقدر خسارت خورده.چند دقیقه بعد کمی آرومتر شده ام و ایستاده ام کنار ماشین و دارم آدرس محل تصادف رو به 110 اطلاع میدم.پلیس که از راه میرسه نحوه تصادف رو از ما میپرسه.موبایل من زنگ میخوره و همزمان که دارم جواب تلفن رو میدم حواسم به راننده نیسان  هست که داره برای افسر پلیس از مریضی خانمش میگه و گرفتاریهای شش تا دخترش و اینکه چقدر دستش خالیه و ...تلفن من که تموم میشه پلیس من رو مقصر اعلام میکنه.اعتراض میکنم که من هیچ انحرافی نداشتم و توی مسیر خودم بودم ولی چون گواهینامه ام همراهم نیست پافشاری نمیکنم و مدارک بیمه دو تا ماشین جابجا میشه و پلیس میره.آقا سید هم شماره خودش رو برای من مینویسه و شماره منو میگیره و میره.من هم میشینم توی ماشین و قبل از اینکه استارت بزنم با خودم فکر میکنم چرا من مقصرم؟

                                     ××××××××××××××××

گاهی اوقات حتی اگه مقصر هم بوده باشی، حتی اگه تصمیمی که گرفته ای و کاری که کرده ای خیلی خسارت  داشته باشه دلت میخواد کسی رو داشته باشی که آرومت کنه، اعتماد به نفست رو بهت برگردونه و با لبخند فقط بهت بگه: فدای سرت!...

                                        


 
یک جفت صندل سیاه زنانه...
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی:

منظره یه روز برفی زیبا اونقدر جذاب هست که بی خیال خستگی بشم و ظهر به محض تعطیل شدن مدرسه و برگشتن به خونه بچه ها رو شال و کلاه کنم برای یه گردش شاد زمستونی و بعد یه فوتبال سه نفره پر از سر و صدا توی پارکینگ خونه که در نبود  همسایه های خوبمون شده ملک اختصاصی ما...بودن کنار بچه ها و تماشای چشمای معصومشون که توش شادی و قدرشناسی موج میزنه هدیه امروز منه از طرف خدای مهربونی که خیلی حوصله به خرج میده در برابر سرکشی های دل بی قرار منچشمکلبخند

                                             *************

از نظر من یه خونه ایده آل خونه ایه که توی فریزرش همیشه حبوبات خیس خورده و سبزی آش تازه موجود باشه برای وقتی که توی یه بعداظهر سرد زمستونی هوس آش میکنی هیچ کم و کسری نداشته  باشی...امروز سبزی آش و کرفس تازه خریده ام برای این چند روز تعطیل که بنا به دستور همسر قراره خونه بمونیم تا این دخترک خل و چل کمی به درس و مشقش برسه و روزی هزار بار غر نزنه که چرا آخه زبان خوندن من به اون خوبی که دلم میخواد پیش نمیره؟نگرانناراحت

                                          *************

اینروزها خیلی شبیهم به یه جفت صندل سیاه زنانه که مدام پا به پا میشن برای قدم زدن رو حاشیه روشن یه اتفاق دوست داشتنی، ولی درست همون لحظه آخر انگار دل رفتنشون لنگ بزنه می ایستن به مدارا...تا چه پیش آید و مقدرات دست به کار چه سرنوشتی باشن...


 
متمرکزم روی خودم...
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩  کلمات کلیدی:

روز داره به نیمه میرسه و بچه ها هنوز خوابن.لحاف رو کنار میزنم و نگاهم که به ساعت میفته لبخند میزنم.تاریخ آخرین باری که لنگ ظهر از خواب بیدار شده ام یادم نیست و حالا حس خوبی دارم از این خواب طولانی و این رخوت و این بی خیالی.امروز یکشنبه طلایی منه.یه روز زمستونی ولنگارانه خوشحال که میخواد کنار بچه ها بهش فقط خوش بگذره...

                                             ***************

ترم جدید مدارس شروع شده.برای دوره تخصصی آیلتس پیگیر یه اموزشگاه کاردرستم.مطالعه و تحقیق هم دست و پا شکسته پیش میرن.مراودات دوستانه و مهمانی های دورهمی هم کمابیش برقراره.من هم متمرکزم روی خودم و اوقاتم فعلا که خوبه...

                                             ***************

توی خط سبقتم با حداکثر سرعت مجاز و دارم فاصله می گیرم از روزهای متروکی که به احتمالات دچار شده بودند و دارم نزدیک میشم به آسمون فراخی که سرخ شده از بوسه های پر از اشتیاق خورشید.به گمونم وقتش شده باشه که دکمه next رو فشار بدم و بغضمو رها کنم توی حنجره هوایی که سکوتش رو آوازهای من  بر هم زده...