طعم واقعی زندگی
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱  کلمات کلیدی:

دست و پاهام درد می کنه بس که دیشب توی پارک پردیسان دویدم وبا بچه ها بازی کردم. بعضی وقتها فکر میکنم چقدر خوبه هنوز شباهتی به دختربچه ها دارم و از طعم واقعی زندگی به دور از هر ظاهرسازی لذت میبرم. چقدر خوبه آدم ها حتی وقتی بالغ میشوند، بچگیشون رو از یاد نبرند. دنیا بدون بچه ها و پاکیشون خیلی ترسناکه...
                                                                        *********************
تصمیمم برای خریدن دوچرخه جدی شده. نمیدونم پارک پردیسان پیست مخصوص دوچرخه سواری داره یا نه ولی قسمتی از پارک که دیشب بودیم وبا بچه ها بادبادک هوا کردیم خیلی بزرگ و دنج بود و به درد دوچرخه سواری هم می خورد. ببینیم با خریدن دوچرخه بهانه های این دختر بچه بالغ تموم میشه یا نه؟!
                                                                        *********************
تا تعطیلی مدارس زمان زیادی نمونده. این یک ماه بعد از تعطیلات عید خیلی فشرده و سخت میگذره. بچه ها هم که هنوز هوایی اتفاقات عیدند و درس نمی خونند.کلی ورقه برای تصحیح کردن دارم  بدون ذره ای انگیزه. فردا هم باید لیست نمرات رو تحویل بدم.کی میخواد جواب غرولند خانم مدیر رو بده !!!


 
وقتی اعتماد میکنیم...
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

آشنایی من و مسعود یک اتفاق بود. اتفاقی که من ازش رد شده بودم اما او درگیرش شده بود. خبرش که به گوشم رسیده بود با کلی غرور و تکبر پیغام داده بودم که  از نظر من حتی اجازه فکر کردن به چنین چیزی رو هم نداره.کتمان نمیکنم که اونروزها من هم مثل بیشتر دخترهای بیست و سه ساله به عشق فکر میکردم ودر انتظار شاهزاده سوار بر اسب رویاهام بودم ولی مسعود مرد رویاها نبود. اون اومده بود تا توی واقعی ترین دوست داشتنها منو غرق آرامش و خوشبختی کنه.تصمیم من برای ازدواج بیشتر از روی منطق بود نه احساس ولی با این وجود مسعود اونقدر مهربون و خوب بود که به مرور یخ دل من هم باز شد.من و مسعود از دو دنیای کاملا متفاوت بودیم. هر چقدر من عاطفی و احساساتی و شلوغ بودم، او تودار بود و آروم . هر چقدر من از بودن توی جمع لذت میبردم او بودن کنار خانواده رو ترجیح میداد. من دور و برم پر از آدم بود و مسعود فقط یک دوست صمیمی داشت که چند ماه بعد از ازدواجمون او هم به گوشه ای از خاطرات پیوست.  کنارهم قرار گرفتن دو تا حس متضاد اون هم در شرایطی که من به هیچ وجه دلم نمی خواست کوتاه بیام و از خواسته هام صرف نظر کنم گاهی اوقات زندگی رو تلخ میکرد  اما خوبیش این بود که مسعود هم صبور بود و هم باگذشت. اعتراف می کنم که برای رسیدن به امروز و این زندگی آروم،  مسعود بیشترین خرج رو کرد و سهامدار اصلی این شراکت( که خودم مطمئنم موفقه و امیدوارم مسعود عزیزم هم با من هم عقیده باشه) اوست. حالا در آستانه ده سالگی این همراهی، میتونم با اطمینان از مسعود به عنوان بهترین همسر و همراه تقدیر کنم و امیدوار باشم به روزهایی که از راه میرسند و آرزوهای تمام نشدنی من رو رنگ میکنند.
                                                                               *****************************************
بهانه حرفهای بالا صحبت های امروز صبح من بود با دوست عزیزی که نه سال پیش علیرغم مخالفت های بسیار خانواده اش، با پسری ازدواج کرد که توی اینترنت با هم آشنا شده بودند. میم شخصیت تودار و تقریبا غیر قابل نفوذی داره برای همین هم خیلی ها بابت قصه عجیب و غریب عشقش تعجب کرده بودند. توی تمام این سالها هم هیچوقت پیش نیومده بود که میم درباره همسرش گلایه آمیز حرف بزند و خود من از آدم هایی بودم که با اطمینان به میم و انتخابش نمره قبولی میدادم و همیشه فکر میکردم زندگی زناشویی میم میتونه الگوی یک زندگی موفق و پر از تفاهم باشه. این رو هم بگم که همسر میم در حال حاضر یکی از بهترین دوستان ماست و بعضی خصوصیات اخلاقیش رو واقعا دوست داریم. سر حرفو من باز کرده بودم و از احساسم نسبت به مردها گفته بودم. اینکه هنوز هم مثل قبل فکر میکنم مردها توی  دوستی،  قابل اعتمادترند (اصولا خانم ها بیشتر از اونکه اهل رفاقت باشند اهل رقابت اند و بعضی خصوصیات اخلاقیشون واقعا دست و پاگیره و آدم توی روابطش باید مدام حواسش باشه که خانم دوست جایی چیزی بهش برنخوره . در حالیکه مردها معمولا منطقی ترند و تظاهر نمی کنند و در صورت لزوم پایه همه جور فداکاری و کمک هم هستند. توی این جملات هیچ عمومیتی وجود نداره و نوادر خانم هایی هم هستند که توی رفاقت و دوستی مردونه ترین مرام ها رو دارند و خود من بابت چند تا از این دوستی ها حقیقتا احساس خوشبختی میکنم.) و با وجود اینکه مسعود حساسیتی رو این موضوع نشون نمیده خودم دچار عذاب وجدان میشم . من توی خانواده ای بزرگ شدم که محترم بودن افراد، اولویت اول دوستی و مراوده  بوده و هیچوقت روی مرد یا زن بودن شخص سختگیری نمی شده اما این با فرهنگ ایرانی ما خیلی هماهنگ نبوده و هنوز هم نیست. ما از بچگی توی کتابهای دینی و مذهبی مون به شدت بابت این موضوع نهی شده ایم و هر کاری کنیم این حس عذاب وجدان دست از سرمون برنمیداره. عکس العمل میم بعد از شنیدن حرفهای من، هم جالب بود و هم غیر منتظره. میم هم معتقد بود توی فرهنگ ما این حساسیتها بیشتره و توی خیلی از کشورهای دیگه روی این موضوع  اینقدر سختگیری نمیشه. فکر نمیکنم لازم به ذکر باشه که همه حرف ما یک ارتباط دوستانه ساده است و به هیچ وجه از بی بندوباری و فساد اخلاقی رایج توی فرهنگ خیلی از کشورها دفاع نمی کنیم. میم میگفت حسی که من دارم و گرایش به جنس مخالف توی همه آدم ها وجود داره با این تفاوت که هیچ کس درباره اش حرف نمی زنه و مثل خیلی چیزهای دیگه ، بیشتر آدم ها ترجیح میدهند در این مورد هم سکوت کنند و ازش بگذرند.خود میم تا اونجایی که من میشناختم روی روابط همسرش به شدت حساس بود و گاهی دیده بودم که از بعضی صمیمیتهای همسرش با خانم ها به هم ریخته بود. وقتی ازش در باره این موضوع سوال کردم انگار سر درددلش باز شده باشد از ترس و نگرانیش گفت و من حس بی اعتمادی رو به وضوح توی صداش تشخیص میدادم. میم میگفت با اینکه با این موضوع مشکلی نداره ولی در مورد همسرش ترجیح میده به شدت سختگیر باشه تا اینجوری اگه رابطه صمیمانه و خاصی هم هست (که خود میم مطمئن بود هست) لااقل از او پنهان بمونه و بیشتر از این آزاردهنده نباشه. از صبح تا حالا دارم به این موضوع فکر میکنم. به دلهره دوستم ، به پیچیده بودن ما آدم ها، به همسرم و وفاداری و تعهدش، به دوستانم وخوبی ذاتشون، به خودم و ... 


 
قصه زندگی ما
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱  کلمات کلیدی:

گاهی اوقات حس می کنی زندگی ات شبیه قصه ها شده و تو توی این قصه حتی اجازه خیال پردازی هم نداری.محکومی به نوشتن واقعیات. حقایقی که اغلب خشونت و بی رحمی شون آزاردهنده است و دوست نداشتنی اما به هر حال تا دوره محکومیت تموم نشه چاره ای نداری جز پذیرفتن و تلاش برای تعدیلشون مثل شنیدن خبر حاد شدن بیماری یک دوست یا رنجی که جدایی و دل کندن از یک عشق می تونه با خودش داشته باشه یا حسرتی که توی نگاه یک انسان می بینی.من توی این قصه  نمی خوام فقط یک راوی باشم .دلم می خواد بعضی وقتها خودم خط داستانم رو مشخص کنم و اونجوری که دلم می خواد جلو ببرمش...
                                                                           *************************
خوندن کتاب" مترجم دردها" نوشته جومپا لاهیری رو تموم کردم.نویسنده کتاب اصالتا بنگالی است اما در لندن به دنیا اومده و زندگی می کند.دکترای ادبیات  خلاق داره و بابت همین کتاب کلی جایزه برده.مترجم دردها مجموعه داستانهایی است با محوریت عشق و حسرت و دلتنگی.روایتی جذاب از آدم هایی که توی موقعیت های عاطفی متفاوت قرار گرفته اند و باید برای ادامه زندگی تصمیم بگیرند.جومپا لاهیری نگاه دقیقی داره و این همه جزئی نگری اش آدم رو غافلگیر می کنه.مطمئنم با خوندنش کلی حال خوب نصیبتون میشه...
                                                                   


 
خداحفظ دهه هشتاد
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦  کلمات کلیدی:

مجله همشهری جوان توی ویژه نامه نوروزیش سوالی پرسیده بود با این مضمون که دهه هشتاد برای مایی که متولد اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت هستسم و به عبارتی دهه هشتاد همزمان بود با دوره جوانی ما چطور گذشت؟تعطیلات عید شاید بهترین فرصت بود برای به خاطر آوردن خاطراتی که اگر چه خیلی دور نبودند ولی دغدغه های بسیار زندگی کمرنگشون کرده بود و تو بعضی موارد حتی بیرنگ.خاطراتی که باید کلی با ذهن شلوغمون ور می رفتیم تا تصویری هر چند محو از اونها به یادمون بیاد.دهه هشتاد ما دانشجو شدیم و توی فضای دوست داشتنی بعد از دوم خرداد کلی به آینده خودمون و مملکتی که روش تعصب داشتیم و با غرور براش ای ایران می خوندیم امیدوار شدیم.توی دهه هشتاد ما فارغ التحصیل شدیم  و سر کار رفتیم. دیگه مثل سابق خوشبین و خوش خیال نبودیم اما خوب کمی حواسمون به مسایل عاطفی مون گرم بود و زیاد سخت نمی گرفتیم. بیشتر ما توی همین دهه ازدواج کردیم و بعد از کلی حساب و کتاب تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم.هنوز جوان بودیم و فکر می کردیم ما همه چیز رو تغییر می دهیم غافل از اینکه سیاست پیرتر از ما بود و مثل ما ساده دل و خوش خیال نبود.نمی خواهم از دهه محبوب جوانی ام با تلخی یاد کنم. همه آدم های این دهه و همه خاطره هاشون برای من شاید تکرار نشدنی باشند.از این فیلم طولانی بعضی تصاویر برای من جذاب تر و ماندگارتر است مثل روزهایی که بدون هیچ دلواپسی توی کتابخونه دانشگاه گذروندم و بغضی که روز تسویه حساب فارغ التحصیلی موقع تحویل کارت عضویت کتابخونه ته گلوم رو فشار می داد.مثل قرارهای هرروزه مون وقتی نمایشگاه کتاب افتتاح می شد و شیرینی دلپذیر خریدن کتاب های دوست داشتنی مون.مثل مسافرت های دانشجویی، عضویت توی تیم کوهنوردی دانشگاه، خاطرات خوابگاه و بعدش خونه دانشجویی.مثل اولین روزی که خانم معلم شدم وپیدا کردن چند تا دوست خوب بین همکارهام .مثل اولین جرقه های عشق توی دلم که بعید می دونم خدا از اون احساساتی تر خلق کرده باشه.مثل آشنایی با مردی که بهترین تکیه گاه زندگیم شد و تولد بچه های نازنینم. دهه هشتاد دوره طلایی زندگی من بود و مطمئنم خیلی وقتها دلتنگ خیلی از خاطراتش خواهم شد.
                                                                                                             ***********************
دیروزصبح توی مدرسه یکی از همکارها داشت از همسرش گلایه می کرد.می گفت از اینکه شوهرش زیباست خیلی خوشحاله ولی ....به من می گفت تا حالا نشنیده ام از شوهرت گلایه کنی؟می پرسید یعنی واقعا از اوضاع خانوادگی ات راضی هستی؟  دیروزعصر همسر با یک خوشه اقاقیای بنفش اومد خونه و من تمام دیشب داشتم فکر می کردم یعنی واقعا لایق این همه خوشبختی هستم؟...