ته تغاری خونه و سال نو
ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی:

وارد بازار که می شدی بوی تند مغازه عطاری می خورد توی دماغت.اینجا اولین جایی بود که مادر دست به خرید می شد. مادر از ادویه های آماده خوشش نمی اومد و عادت داشت چوب زردچوبه و دونه های فلفل سیاه رو بخره و خودش توی هاون سنگی بکوبه.اون موقع که سال های آخر جنگ هم بود، هنوز استفاده از وسایل لوکسی مثل آسیاب برقی توی خونه ها متداول نبود و من هم که ته تغاری خونه بودم از همون بچگی وردست مادر باید سور وسات عید رو آماده می کردیم.کوبیدن فلفل سیاه توی هاون سنگی بزرگ، کار سختی بود و بعدش درد دست بود و عطسه های زیاد.آجیل فروشی ایستگاه دوم بود.مادر از آجیل آماده هم خوشش نمی اومد و همه چیز رو خام می خرید تا خودش با سلیقه منحصر به فردش اونها رو شور کنه و بو بده.یک روز کامل هم شکستن بادوم و آماده کردن پسته و تخمه کدو و فندق طول می کشید و بعد پروژه نفسگیر شیریبنی پختن شروع می شد. توی شهر ما اغلب خانم ها برای سال نو باید شیرینی های خونگی درست کنند که بسیار هم کار سخت و پر دردسریه ولی چاره ای هم نیست. از نظر اونها پذیرایی کردن با شیرینی های مغازه،  نشون دهنده بی سلیقگی خانم خونه است و به قول مادر اصلا مگه می شه شیرینی درست نکرد؟!چند روزی هم سرمون با پاک کردن ده ها کیلو سبزی خورشتی و شستن و خرد کردن و سرخ کردن اون گرم می شد و پشت سرش آماده کردن بسته های گوشت و مرغ و ....همه این رویدادها رو بگذارید کنار خونه تکونی مفصلی که از اوایل اسفند شروع می شد و باید تا قبل از آخرین چهارشنبه سال هم به پایان می رسید:شستن تمام ظرف ها، ملحفه ها، پتو ها، قالی ها و قالیچه ها وخلاصه سابیدن هر چیزی که قابلیت سابیدن داشت . خونه پدری یک خونه ویلایی خیلی بزرگ بود که تمیز کردنش اون هم دست تنها وظیفه همیشگی بنده بود بخاطر همون لقبی که بهش مفتخر شده بودم:ته تغاری خونه .وقتی هم که با سلام و صلوات سال نو از راه می رسید خونه پدری تبدیل می شد به مهمانسرای نوروزی. خواهر ها و بچه هاشون از راه می رسیدند ومن حالا یک نقش جدید علاوه بر رسیدگی به امور منزل و پذیرایی از خیل مهمانان به عهده داشتم:بچه داری و مراقبت کردن از نوه های نور چشمی مادر خانمی.تکالیف مدرسه هم که شوخی بردار نبود و من به عنوان شاگرد اول کلاس رسالت عظیمی داشتم تا همه تکالیفم رو به بهترین شکلش انجام بدهم و خوب در کنارش نمی شد که در برابر تکا لیف بچه های فامیل و همسایه های بزرگوار  و حتی مهمانان اون همسایه های بزرگوار بی تفاوت بمونم.همه اون سالها سیزده بدر برای من یک روز با شکوه بود. روزی که می تونستم به عادی شدن زندگی فکر کنم و البته نشون دادن کفش های نو به همکلاسیهایم. کفش هایی که فقط توی چند تا مهمونی و عید دیدنی همراهیم کرده بودند...
                                                                       *************************
پدر قیچی باغبونی اش رو که دست می گرفت با همه وجود نزدیک شدن بهار رو می شد حس کرد. بودن کنار پدر رو همیشه دوست داشتم. به خاطر آرامشش ومهربونی و سادگی و راستگویی بی حدش. پدر شاخه های درخت های سیب و شاتوت و انار و انگور رو هرس می کرد و من خاک باغچه رو با بیل زیر و رو کردم و به پنج قسمت تقسیمش می کردم برای پاشیدن بذز سبزی:تره و ریحون و شاهی و تربچه و جعفری. نمی دونید چه لذتی داشت چیدن سبزی و خوردنش همراه پنیر خونگی و نون داغ،  توی  یک بعد الظهر تابستون زیر سقف ایوون خونه و کنار یک حیاط سرسبزو آب پاشی شده. ما خیلی عادت به خرید میوه نداشتیم. میوه ها یا از درخت های پر بار باغچه چیده می شدند یا از باغ و جالیز عمو و خاله دوست داشتنی مون.من عاشق چیدن انگور و تربچه بودم و محال بود کسی غیر از من دست بهشون بزنه. هنوز هم یکی از آرزوهام همینه که بتونم باغچه ای داشته باشم و توش رز هفت رنگ و گل محمدی و نیلوفر بکارم و شاخه های درختاش رو هرس کنم و برای مهمانانم سبزی تازه بچینم...
                                                                   **************************
این چند سال به خاطر بچه های کوچکم از خونه تکانی خونه پدری معاف بودم تا چند روز پیش که مادر با همه مراعاتی که همیشه داشته ازم خواهش کرد بروم وقدری کمکش کنم. بعد از فوت پدر، مادر دیگه مثل قدیم ها برای عید تدارک نمی بینه و به قول خودش دلا و دماغ هیچ کاری رو نداره. دیروز ماهور کوچولو رو گذاشتیم پیش پدربزرگ و مادر بزرگ و همراه مهربان همسرو ماهان جون رفتیم ساوه.ماهان رو هم سپردیم به خاله جونش و بدون بچه ها راهی خونه پدری شدیم جهت ایفای همون نقش سابق. تمیز کردن خونه که تمام شد خوشحالی مادر بود و دعا کردن هاش.دعاهایی که به قول همسر همه زندگی ما بهشون بسته است.آجیل و میوه عید رو هم از تهران براش خریده بودیم.فقط مونده بود خریدن شیرینی که گذاشته بودیمش برای روز آخر اما مادر راضی نشد که نشد. هنوز هم پختن شیرینی خونگی ضروری ترن و مهم ترین بخش بود و هر کار کردم مادر راضی به حذفش نشد. سال پیش زحمت درست کردن شیرینی افتاده بود گردن عروس خانواده و من دلم نمی خواست امسال هم تکرار بشه. این شد که به ناچار قول دادم خونه خودمون شیرینی ها رو آماده کنم. امروز هم به قولم وفا کردم و با کمک خواهرم و با هر مشقتی بود شیرینی ها رو درست کردم. بماند که خواهر خانمی از بس همه چیز همیشه براشون حاضر و آماده بوده چقدر غر زدند و چقدر ناشی بودند و ...
                                                                  *************************
اومدن نوروز و سال نو همیشه خوب و قشنگه. امیدوارم برکت همیشه توی زندگی همه ما باشه و شادی و تندرستی توی وجودمون.سال نو تون مبارک...


 
وقتی خیس خوشبختی هستی...
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

فکرشو بکن بارون بباره، محمد نوری با اون آواز بی نظیرش دل آویزترین بخونه، بچه ها مشغول بازی های خودشون باشند و کار خونه هم نداشته باشی.بعد تو باشی و میز کامپیوتر و اینترنت ویک دل سیر وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی و ....نمی دونم چرا اینهمه سرخوشم.به خاطر بهاره که روی شاخه های درخت خیس روبروی خونه منتظر نشسته و زل زده توی خونه ما. یا فکر تعطیلی تقریبا یک ماهه مدرسه که به نظرم تنها امتیاز باقی مونده از شغل معلمی برای من محسوب میشه یا شاید هم رنگ و لعاب کشف آدم های جدیده و دنیاهای دوست داشتنی وجودیشون. هر چی هست من حالم خوبه و خدا رو شکر...


 
سی سالگی
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی:

باید زن باشی، سی سالت باشه، مادر باشی،عضوی از یک خانواده با همه گرفتاری های معمول وغیر معمولش باشی و بخشی از آرزوها و رویاهات هم بلاتکلیف و پا درهوا باشند تا بفهمی وقتی یک زن با شرایطی که نوشتم داره بال بال می زنه و از دغدغه هاش میگه، دقیقا داره از چی حرف می زنه.سی سالگی با این شرایط دیگه شور و حال مثلا بیست سالگی رو نداره.جای اونهمه اشتیاق و نشاط و دیوانگی رو یک جور پختگی می گیره که اگه تو هم اصرار به داشتنش نداشته باشی نگاه جامعه وادارت می کنه و تو هم دیگه مثل قبل حال و حوصله هنجارشکنی و مقاومت رو در برابرش نداری.  سی سالگی انگار یک نقطه عطفه توی زندگی آدم که اگه حواست و همه اراده ات رو جمع نکنی ممکنه سیر نزولی زندگی بدجوری  پرتت کنه توی سالمندی و پیری زودهنگام.
                                                                *******************************
 یکی از کارهای سخت بعد از سی سالگی پیدا کردن دوست جدیده. انگار دیگه حال و حوصله تجربه های جدید عاطفی رو نداری و دیگه مثل قبل بی پروا به دیگران اعتماد نمی کنی. محتاط تر می شی و حتی اگه از تنهایی کلافه هم بشی حاضر نیستی ریسک کنی و تحملت برای ضربه های احتمالی عاطفی کمتر میشه.
                                                              ********************************
موسیقی گوش کردن و فیلم دیدن و کتاب خوندن برای من چیزی بیشتر از یک سرگرمی ساده است. روح تشنه و تبدارم رو سیراب می کنه و کمکم می کنه آدم بهتری باشم. امروز بعد از مدتها آلبوم نسیم وصل همایون شجریان رو گوش کردم و فیلم دوست داشتنی ام، سنتوری روبرای چندمین بار دیدم و چند داستان و روایت رو از همشهری داستان شماره اسفند، خوندم و کلی کیف کردم.بابتش نمی دونم باید از دوست جدیدم و نگاه ساده و زلالی که به همه چیز داره ممنون باشم یا خواهرزاده نازنینم که تمام بعدالظهر رو با بچه هام بود وفراغتی اگرچه چند ساعته به من هدیه داد.


 
از خودم فرار می کنم...
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

دوستی من با لیلی و همسرش مهدی برمیگرده به سالها قبل.تقریبا یازده سال پیش و البته قبل از ازدواج من. دیشب مهمانی منزلشون دعوت بودیم. صحبت سر من بود و احوال اینروزهام که چرا اغلب غر میزنم و به قول یکی از خوانندگان وبلاگم همیشه نالانم .من البته توجیهات خودم رو داشتم اما دفاعیه مهدی حس خیلی خوبی برام داشت.مهدی از سالهای قبل من گفت و دختری که سرزندگی و سرخوشی اش مثال زدنی بود و تمام نشدنی .مهدی معتقد بود من بعد از دنیا آمدن دخترم اینقدر خسته و پژمرده شده ام وگرنه تا پیش از اون هنوز نشانی از گذشته در خلق و خوی من دیده می شد.راستش حق با اون بود. من حتی روزهایی که پدرم رو از دست دادم یا چند ماهی که اوایل ازدواجمون همسر درگیر بیماری  شد و روزهای  سخت شیمی درمانی اش، باز هم امیدوار بودم و زندگی رو با همه بالا و پایین هاش دوست داشتم. اما مادر شدن انگار بار سنگینی بود روی دوش منی که همیشه دلم می خواست سبکبار باشم و فارغ از همه چیز.فکرمی کردم مادر بودن خیلی قداست داره و باید بیشترین حریم رو براش قایل شد. من عاشق بچه هام و مطمئنم اگر مادر نمی شدم حسرت نداشتن بچه زندگی ام رو تباه می کرد. علاوه بر اون همسرم هم مرد مهربان و قابل اعتمادیه. با این شرایط  تنها سوالی که بی جواب می مونه اینه که پس من چه مرگمه؟ خودم فکر می کنم مقصر بزرگ خودم بودم و انزوای خودخواسته ام. تا پیش از دنیا اومدن بچه ها روابط من با آدم ها شکل دیگه ای داشت. من توی خانواده ای بزرگ شده بودم که محدودیتی توی معاشرت هام نداشتم و بعد از ازدواجم همسرم هم چنین محدودیتی برام قایل نشد. اون وقتها اعتقادم این بود که  دوستی یک حس عمیق انسانیه و ربطی به زن و مرد بودن آدم ها نداره. بنابراین توی روابطم مرزبندی های رایج زنانه مردانه رو خیلی رعایت نمی کردم.  اما این ایدئولوژی وقتی با احساساتی بودن بیش از حد من ترکیب می شد گاهی اوقات برام دردسر درست می کرد. اغلب مردهایی که رابطه ای دوستانه با من داشتند بعد از مدتی دچار توهم می شدند و این دردناک ترین قسمت ماجرا بود. کمی طول کشید تا درک کنم بیشتر مردها حتی اگه هنرمند و فیلسوف و دانشمند هم باشند باز هم در برابر محبت یک زن دچار سوءتفاهم می شوند. این شد که بعد از دنیا اومدن پسرم تصمیم گرفتم روابطم رو با مردها به حداقل برسونم و همین شروع یک بحران جدید بود. چون دوستان خانم من هیچ وقت نتونستند خلا عاطفی زندگی منو پر کنند. چندتایی شون که از ایران رفتند و اونهایی هم که بودند عملا شرایطی شبیه خودم داشتند و گرفتار بچه داری و ...قبل از دنیا اومدن دخترم چون دانشجوبودم کمی روزگار سرخوشانه تر می گذشت اما اومدن بچه دوم و چند ماه بعد برگشتن سرکار اون هم بعد از یک وقفه چهارساله و بدتر از اون کار کردن با مدیری که تعادل روانی نداشت منو رسوند به اینجایی که هستم. راستش ته دلم به دوستانم و زندگی آروم و بی دغدغه شون حسودیم میشه. نمی دونم این روح سرکش من چرا هیچ جوری رام نمی شه؟چرا آروم و قرار نداره؟ چرا هر کار می کنم باز از خودم راضی نیستم؟ چرا مثل یک زن خوب و یک مادر فداکار نمی نشینم زندگی مو بکنم و بچه هامو بزرگ کنم؟ ترسم از اینه که حتی توی پیری هم به آرامش نرسم و هنوز دنبال یک حس گمشده باشم...
                                                                                          ***********************************
چند وقت بود که می خواستم برای بچه هام وبلاگی طراحی کنم و گاهی از مادرانه های خودم و کودکانه های اونها بنویسم.لیلی دیشب می گفت خوب توی همین وبلاگ خودت بنویس اما من ابدا دلم نمی خواد پای بچه ها رو به اینجا باز کنم. اینجا وبلاگ منه و شدیدا روی مالکیت اون تعصب دارم.این آدرس وبلاگ بچه هاست.mahan-mahoor.persianblog.ir  


 
مثل بهار
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸  کلمات کلیدی:

بگذریم...این یعنی کوتاه اومدن در برابر خیلی چیزهایی که اختیارشون دست تو نیست.خیلی چیزهایی که فقط باید از مقابلشون بگذری بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهشون بیندازی...اما در عوض همه تلاشت رو بکنی که اون راه دیگه توی مسیر زندگی ات قرار نگیره. دیگه توی اون شرایط پر از اصطکاک و استهلاک آچمز نشوی.این بهترین تصمیمه...شاید...امیدوارم...
                                                              *********************************
هفته پیش به یک مهمانی دعوت شدیم.توی جمع آدمهایی دوست داشتنی و قابل اعتماد.حالم کمی بهتر است. دارم مثل یک زن 32 ساله به زندگی ام و شرایطم فکر می کنم. یعنی همه خرده ریزهای عقلم رو جمع کرده ام تا به این جا رسیده ام. نمی تونم خودم رو سرزنش کنم که چرا توی این سن و سال هنوز اینهمه متغیر و آسیب پذیرم؟نمی تونم با خودم دعوا کنم که چرا توی شرایط بحرانی نمی نشینم فکر کنم و درست تصمیم بگیرم و اینقدر با اعصاب خودم و خانواده ام و دوستانم نجنگم؟ این من حساس و زودباور وساده و بی سیاست ، خود من است و مطمین نیستم غیر از این بودنم چیز به درد بخور و قابل تحملی از کار در بیاد...
                                                         **********************************************
دلم برای بهار تنگ شده. برای تماشای جوانه ها و شکوفه ها بی قرارم. برای چیدن یک خوشه اقاقیا و خیس شدن زیر بارون بی وقفه بهار...


 
پشت پرده سیاست
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱  کلمات کلیدی:

چند روز پیش بود که دوستم از فرانسه بهم تلفن کرد.نوشته های آخرم دلواپسش کرده بود..از رفاه و آسایش و امنیت اونجا کلی تعریف کرد و اصرار داشت که ما هم بار برای مهاجرت اقدلم کنیم.می گفت خودش علیرغم دلتنگی های زیاد، به خاطر دختر کوچکش نمی خواد برگرده ایران.دلش نمی خواست دخترش توی ایران مدرسه بره، توی ایران بالغ بشه و هم سرنوشت ما باشه. مایی که همه نوجوانی و جوانیمون تنگنا بود و سختی و دلهره و کورسویی از امید به آینده.آینده ای که خیلی هم درخشان و ایده آل به نظر نمی رسید.دوستم تمام تلاشش رو کرد برای متقاعد کردن من. منی که حالا مثل سابق سنگ وطن پرستی به سینه نمی زنم و می دونم که باید مدتها به حرف هاش فکر کنم.
                                                                       ************************
سالهاست که اولویت اولم توی زندگی فرهنگ و ادبیاته و تا مجبور نباشم درباره سیاست اظهار نظر نمی کنم.این به اون معنا  نیست که خودم رو به کوری و نفهمی می زنم تا کمتر آسیب ببینم.حرف نمی زنم چون واقعا نمی فهمم چه چیزی درست است و چه چیزی اشتباه؟واقعا نمی دونم چه کسی راست میگه و چه کسی دروغ؟توی کشور ما اونقدر همه چیز مبهم و گنگ است که هیچ کس درست و حسابی از اوضاع  سر در نمیاره.25 بهمن خیابان آزادی تهران دوباره شلوغ شد.چند روز قبل از اون آقای کروبی و آقای موسوی در حمایت از انقلاب مردم مصربرای سرنگونی حسنی مبارک بیانیه داده بودند و دعوت به راهپیمایی کرده بودند.برای من که روزی طرفدار آقای موسوی بودم و روز های قبل از انتخابات خرداد88 همه کار برای پیروزی شون کرده بودم و با سه چرخه ماهان دو ساله، که پر از عکس های ایشون بود کلی خیابون ها رو چرخیده بودم وشب ها با ماشین همسر که کاملا سبز شده بود به خاطر ایشون بوق زده بودیم وکلی تبلیغ و تعریف و تشویق برای رای دادن...این بیانیه اتفاق روشنی نبود.هنوز هم برایم روشن نیست پشت این بیانیه و به اسم حمایت از مردم مصر قرار بود چه اتفاقی بیفتد.حالا هر بار که توی تلویزیون می شنوم عده ای فریاد می زنند اعدام باید گردد ته دلم خالی میشه و بغض می کنم. نه اینکه اعدام و سرکوب برایم چیز غیر عادی باشه.ما به دیدن و شنیدن این جور اخبار بدجوری عادت داریم.نمی خواهم دوپهلو و مبهم حرف بزنم.از این کار اصلا خوشم نمیاد.به سران کشورم انتقاد دارم توی خیلی از موارد اما این رو هم خوب می دونم که همه حکومت ها برای سرکوب کردن مخالفانشون بالاخره یک طرح و برنامه ای دارند.در این مورد خاص و در مورد آقای موسوی هم حکومت واقعا نرمش نشون داد چیزی که در مورد خیلی بی اسم و رسم ها بی معنی بود.هنوز هم بعد از یک هفته موضع حکومت به طور رسمی اعلام نشده و معلوم نیست پشت پرده سیاست داره چی میگذره.هر چی هست برای من دوست داشتنی نیست.با اینکه آقای احمدی نژاد مرد مورد علاقه من توی سیاست نیست و از اعتماد به نفس زیادی شون خوشم نمیاد و وقتی توی تلویزیون رو به دوربین لبخند می زنند و ادعا می کنند که چنین می کنم و چنان عصبانی میشم و غر می زنم اما گاهی هم فکر می کنم شاید من دارم اشتباه می کنم و زیادی توقع دارم. شاید پتانسیل کشور ما بیش از این رو نمی تونه بپذیره. شاید ما باید بیشتر حوصله کنیم و صبور باشیم برای آینده.نمی دونم.گفتم که اینجا هیچ چیز روشن نیست وبا  فکر کردن توی تاریکی  جوابی بهتر از نمی دونم نمیشه پیدا کرد.