روزهای پایان سال
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

خوب که چی؟این سوال چندروزه که پشت همه فکرها و تصمیم هام نشسته.به خاطر همین سوال چند روزه نه چیزی نوشته ام نه فیلمی دیده ام و نه جایی رفته ام.همین سوال مزاحم باعث شده این چند روز فقط سر و ته کارهام رو به هم بیارم و وسواس همیشگی رو نداشته باشم.
اشتباه نکنید!درسته که خیلی خوشحال و سرحال نیستم ولی غمگین و بی حوصله هم نیستم.دچار افسردگی و خلا فلسفی هم نشده ام.شاید یه جور دلواپسی و اضطراب باشه.از چی؟
توضیح اش سخته.فکرش روبکنید پاتون روی خونه 23 اسفند باشه اما دلتون چند روز یا چند هفته قبل تر روی یکی از خونه های تقویم رومیزی گیر کرده باشه.اونوقت مجبور باشید با این دلی که گیر کرده و دستی که همراهی نمی کنه سور و سات شب عید رو فراهم کنید.
این روزها خیابونا شلوغه پیاده روها شلوغ تر اما من دارم طبق سنت چند سال قبلم دلم رو خلوت می کنم از دروغ ،از طمع،ازنخوت و کبر و تملق.سالهاست که اینجوری روز و شب های قبل از رسیدن سال نو رو میگذرونم با اضطراب و دلواپسی.
مضطرب روزهایی که قراره نو بشن و لباس و اثاث ما رو نو کنن اما خودمون رو نه.دلواپس دلهایی که باز هم کدر می مونند و تنگ و تهی.
خدا جون آگاهمون کن به همه چیزهایی که نا آگاهیم.عمیقمون کن به تمام چیزهایی که سطحی اند و ازدست رفتنی.
خدا جون برکت رو از سفره های ما و سخاوت رو از دست های مانگیر. 
خدایا اضطراب و دلواپسی های ما رو وسیله تعالی ما قرار بده و زلالمون کن از هر چی زنگار و تیرگی است.
آمین


 
کرگدن
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی:

7صبح

سرگیجه دارم . نمیدونم از خستگی و بی خوابیه یا گرسنگی.سرپایی چند تا لقمه کوچک نون و مربا میخورم. طعم محو دارچین توی مربای به هوشیارترم میکنه. وقت دارو خوردن بچه هاست. سنگ روی آشپز خونه شده شبیه داروخونه.دارم فکر میکنم باید روی کاغذ وقت هر دارو رو بنویسم که قاطی نکنم.ماهور رو بغل میکنم و میبرم آشپزخونه که اگه استفراغ کرد همه جا گند نگیرد.شربت سرفه رو که میخوره عق میزنه.گریه میکنه.بالاخره بعد از کلی بالا پایین کردن خوابش میبره .باید روی پلک ماهان پماد بمالم.آروم میرم پیشش که بیدار نشه.پلکش کبود شده و هنوز ورم دارد.مدام باید کمپرس گرم بشه.روزهای خوبی رو نمیگذرونیم.به قول همسرم این آخر سالی بدجوری بز آوردیم.ماهور سخت سرما خورده و حال نزاری داره.ماهان هم از بس این روزها قطره و پماد توی چشم هاش ریختیم و کمپرس گرم کردیم کلافه و عصبی شده.من هم که نمی فهمم ساعت چطوری میگذره.خسته ام و غمگین...

12ظهر

ماهان بداخلاقی میکنه.ماهور بداخلاقی میکنه.من دارم سعی میکنم خوش اخلاق باشم. غذای ماهان رو میدم.براش کتاب میخونم.شعر میخونم.نقاشی میکشم.قصه میگم.نمایش بازی میکنم...بیفایده است...ماهان همچنان بداخلاق است.به ماهور شیر میدم.پوشکش رو عوض میکنم.پاهاش رو روغن میزنم.ماساژ میدم...بیفایده است...ماهور هم همچنان بداخلاق است.من دلم میخواد کتاب بخونم.فیلم ببینم.برم پارک ورزش کنم .به وبلاگم سر بزنم .دلم میخواد بنشینم ...دلم میخواد بخوابم...و هنوز دارم سعی میکنم خوش اخلاق باشم...

1بعد از نیمه شب

ماهان سرفه میکنه.آبریزش بینی هم داره.یعنی سرما خورده.میخوابه .نمیتونه نفس بکشه .با گریه بیدار میشه.صدای گریه اش ماهور رو هم بیدار میکنه.حالا با هم گریه میکنند و پدرشون رو هم بیدار میکنند.اوضاعی شده...

3صبح

دارم کتاب میخونم.پلک هام سنگین شده اند.با سماجت کتاب رو ورق میزنم.این جور وقتها اسم خودم رو میگذارم کرگدن.از تکرار بدم میاد. روزمرگی داغونم میکنه.باید هر طور هست روحیه ام رو حفظ کنم.باید سعی کنم خوش اخلاق باشم...  



 
رهگذر
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱  کلمات کلیدی:

1-انگشتانت

مجابم می کنند به ماندن

وقتی لابلای تردیدهایم گره می خورند.

 

2-شمال چشمانم

جای خالی تو را بهانه می گیرند

برگرد تا سیل آرزوهایم را نبرده است.

 

3-خودت را پشت در دفترخانه جا میگذاری و

روی دفتر بزرگ آنقدر شکل دایره میکشی

تا آرزوهایت سرگیجه بگیرند.

 

4-رهگذر نام کوچک تو می شود

وقتی

چشمانم پشت پنجره مات می مانند.

 

5-قدری دورتر

قدری نزدیک تر

چه فرق می کند وقتی خط تیره میان ما ممتد است.


 
کلاف سردرگم
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸  کلمات کلیدی:

"بچه است.نمی شه مدام مواخذه اش کنم.نمیتونم خلاقیت و اعتماد به نفسش رو ازش بگیرم."

اینها جمله های من است وقتی عصبانیت همسرم رو می بینم.سه روز است یک جعبه پاستل رنگ در اختیار پسرم گذاشته ام و نتیجه کثیف شدن دست ها و مالیدن چشم ها شدده قرمز شدن و ورم کردن چشم راستش.

می بریمش دکتر. ظاهرا اوضاع خیلی خوب نیست. یک درمان پنج روزه براش تجویز میشه و تاکید که اگر بهتر نشه باید درمان رو جدی تر دنبال کرد وگرنه ممکن است روی بینایی اثر بدی بگذارد.

قطره ریختن و پماد مالیدن به چشم یک پسر بچه خردسال کار سختی است. گریه میکند.من هم...

دارم سعی می کنم ظاهرم رو حفظ کنم و به همسرم حس بد منتقل نکنم اما دلم آشوب است.

با خودم حرف میزنم...بی فایده است...حرف زدن با خودم بی فایده است.

با دوستم حرف میزنم...بی فایده است...حرف زدن با دوستم بی فایده است.

می خوام با همسرم حرف بزنم...خسته است و نگران...حرف زدن با او هم بی فایده است.

از کلمه "درماندگی" همیشه بدم اومده.از حس ویرانگری که با خودش داره همیشه ترسیده ام...

اما داشتن یک حس اگر چه تلخ و آزاردهنده خیلی بهتر از تهی بودن است.بهتر از بودن توی یک خلا بی انتهاست.دارم با خودم کنار میام که باور کنم درمانده ام...که خودم رو وا داده ام به جریانی که نمی تونم کنترلش کنم...

یادم میاد که همیشه توی زندگی شعارم توکل بوده به کسی که توی این پیچید گی روابط آدم ها اگر نباشه میشیم کلاف سردرگم.میشیم درمانده و بی پناه...کمی قران میخونمو دعا می کنم ...

خدایا توی این شلوغ پلوغی دلبستگی ها کمکمون کن که سر رشته کار از دستمون در نره...

خدایا دلهای ما رو از گزند خود خواهی ها و مال خواهی ها و خویشاوند خواهی ها در امان بدار...

 

 


 
قصه یک روز بی حوصله
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥  کلمات کلیدی:
 
عصر بخیر مخاطب همیشگی من
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

 

اسمت رو میگذارم مخاطب همیشگی و خطوط بعد رو خطاب به تو مینویسم.

تو که اسمت نه دوست است نه آشنا .نه قوم و نه خویشاوند.

تو که سهم بزرگ منی از همه آنچه که گذشته دور و دراز من است.

 

..

اسمش دیوانگی بود یا حماقت نمیدونم.هر چی بود از مدرسه رفتن خوشم نمی اومد.اول دبیرستان رو با تهدید و تمنا خوندم و مثل سالهای قبل شاگرد اول شدم.اما دوم دبیرستان دیگه قضیه فرق میکرد.

ساعات طولانی نیمکت نشینی خسته ام میکرد عوضش اگه شبانه روز کتاب میخوندم و مطلب مینوشتم عین خیالم نبود.

مثل روز روشن بود که مردود میشم .ناراحت نبودم.فقط نمیدونستم چه جوری باید به مادرم بگم و نگفتم تا مدیر مدرسه خودش دست به کار شد.

طاقت گریه مادر رو نداشتم...قول دادم که برم دانشگاه ولی...

اون سال هم گذشت تا سال بعد...

از بازگشایی مدارس چند روزی میگذشت و من پام توی یه کفش که دیگه نمیرم...باز هم التماس مادر و باز تسلیم در برابر تقدیری که گریزناپذیر بود...

تو رو برای اولین بار دیدم و ورق برگشت...تو روی دیگه سکه ای بودی که من همیشه پشتش رو دیده بودم...با من فرق داشتی...من پرهیاهو بودم و نیمه دیوانه...تو آروم بودی و عاقل...

کنار تو روی یک نیمکت نشستم و همه چیز عوض شد...با هم درس خوندیم...باهم دانشگاه قبول شدیم...همزمان با هم ازدواج کردیم و حالا هر دومون مادر شده ایم...

من آروم تر شده ام...سر به راه تر و منطقی تر...اما تو هیچ فرقی نکرده ای...مثل همیشه خوبی ...مثل همیشه همراه...

عصر بخیر مخاطب همیشگی من

 


 
حس قشنگ کودکی
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢  کلمات کلیدی:

وصله پینه برای من یک حس نوستالژیک است.حسی که میبردم به کودکی های شاد و بی دغدغه... به روزگار دویدن ها وخندیدن­های بی­بهانه و بی­پایان.به عیدها و بهارهای پر از تگرگ و بارون که اگر چه خطوط اخم روی چهره خندون پدر می کشید، بابت شکوفه هایی که از سرما خراب می شدند، اما ما رو خیس خوشبختی میکرد.

به شب های خنک تابستون­هایی که با آسمون ستاره بارونش خواب دلپذیر روی پشت بوم کوتاه تر میشد.

به گل های قرمز انار که باد پاییز روی سنگفرش حیاط بزرگ خونه پدری پهن می کرد و اونوقت دیوارهای سیمانی کوچه پر می شد از اسم های ما.

به روزهای پربرف زمستون­هایی که نیمکت­های مدرسه رو خالی می گذاشت و ما رو بی قیدتر از همیشه سر میداد روی سرسره­هایی که با دست­های بی دستکشمون می ساختیم.

به روز های دراز خوشی و بی تعهدی...

وصله پینه یک حس قشنگ است برای من که هیچ وقت نگذاشت لباس های پاره بعد از هر بازی خاطراتم رو ناجور کند.وصله پینه منو یاد انگشت های کشیده و زیبای مادر می­اندازد که همیشه سوزن و نخی آماده داشت برای پنهان کردن خجالتم از تکرار بی دقتی و زمین خوردن دوباره...

وصله پینه قرار نیست، دفترچه خاطرات باشد که نه نوشتن اش برای من جذاب است و نه احتمالاً خوندنش برای دیگران.این نوشته های مجازی قراره فکر و احساس منو وصله بزند به ذهن و قلب آدم هایی که تصور لحظه ای همفکری و همدلی شون سرخوش و دلگرمم میکند...

 

 


 
به نام نگارنده آنچه هست
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢  کلمات کلیدی:

 

به نام نگارنده آنچه هست

آخرین سحر ماه رمضان بود.کنار سفره نشسته بودم تا همسرم سحری اش رو بخورد و من آخرین دعای سحر رو با همون اشتیاق گذشته بودم.قرار بود ساعت 7 صبح برای تولد فرزند دومم بیمارستان باشم.کمی از جراحی و روزهای پر از درد بعدش می­ترسیدم. می خواستم واهمه و ترسم رو از همسرم که بی اندازه مهربان ونازک دل است، پنهان کنم.

اما کجا می شد قایمش کرد جز در بارگاه باشکوه خداوندی که مهربانی اش بی دریغ است و لطف و نعمتش تمام نشدنی.نمازصبح رو که میخوندم همه حواسم به سوره دوست داشتنی حمد بود.به آیات و عبارات شریفش همیشه وهمیشه غرق آرامش و لذتم می کنند.بعد از نماز حس خوبی داشتم.یه جور حس سبکی و بی وزنی.تمرکز روی مفهوم عبارت "انعمت علیهم"غافلگیرم کرده بود. فکرمی کردم با این حجم عظیم خوشبختی که روی سرم ریخته باید چکار کنم.خدایا چی باید بهت می گفتم.چی باید بهت بگم.بابت کدوم نعمتت باید تشکر کنم.چه جوری... چه قدر... خدایا هر چی کلمه بلدم، هر چی جمله می دونم، هر چی کتاب تا حالا خوندم، همش برای یک لحظه سپاس گذاری تو کم است.خدایا من خیلی کوچکم در برابر اینهمه بزرگی تو.من خیلی ناتوانم در مقابل اینهمه توانایی تو و خیلی ناشکرم دربرابر این حجم انبوه نعمت های تو.خدایا اگر تمام عمرم هم در برابرت کرنش کنم جبران توجهی که هرگز از من دریغ نکرده ای، نمی شود.اگر تا آخر عمر جز ستایش و تسبیح تو حرفی نزنم، باز هم شکر حتی یک نعمتت رو نکرده ام.خدایا بدی و کاستی وفراموشی منو به خوبی و بی نقصی و حضور خودت ببخش وکمکم کن همیشه شایسته بندگی ات بمونم.

خدایا با توکل به تو، می خواهم فاتحه ای برای شادی روح پدر مهربانم بخونم و اولین نوشته مجازی ام رو با احترام تقدیم کنم به مادر عارف و بزرگوارم به پاس دعاها و اشک های نیمه شب هایش و چین وچروک روی پیشانی اش که بودن و بالیدن من رو مرور کرده اند.