نامعادلات دوست داشتنی...
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱  کلمات کلیدی:

روزهای بدو بدو مثل همیشه در حال گذارن.اینروزها دارم بخشی از بهترین و با کیفیت ترین روزهای زندگیم رو مینویسم.بعضی وقتا فکر میکنم زندگی خیلی سر به هواتر و بازیگوش تر از اونیه که بخوای زیادی روی منطقش حساب کنی.به قول یه دوست زندگی رو باید تو همین لحظه هایی که هستن دوست داشته باشی و خیلی ذهنت رو درگیر نامعادلات سخت و اغلب بدون جواب آینده نکنی.

                                        ****************

گاهی وقتا عریان کردن واقعیت ها آدمو دچار یه حس ناشناس و مبهم میکنه:یه حس ناشناس که هم میتونی خیلی دوستش داشته باشی و هم ازش بترسی.گاهی وقتا درگیر یه حس بودن و اشتیاق  برای داشتن یه احساس میتونه کمک خوبی باشه برای آدم بهتری بودن: آدمی که از درک متقابل یه روح دیگه لذت میبره، تنهایی کمتر آزارش میده و با یه دل آروم و لبریز از عشق میتونه  قشنگ تر به زندگی و آدمهاش نگاه کنه.داشتن ها و دوست داشتن ها میتونن خیلی ذائقه زندگی رو شیرین کنن اما به همون نسبت هم بلدن همه دلخوشی هاتو به کامت تلخ و تنفرآور کنن...


 
چند خطی برای تو...
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱  کلمات کلیدی:

برای گذرنامه جدید باید عکس میگرفتم.وقتی به عکاس گفتم نمیخوام عکس رو رتوش کنه با تعجب پرسید که مطمئنم؟بهش نگفتم سالهاست مطمئنم دلم نمیخواد عکسهام رتوش بشه.برام مهم نیست عکسم کنار عکس پنج سال قبلم احساس پیری کنه.مهم نیست برام خطوط کنار چشمام دارن عمیق تر میشن و حتی کرم پودر گرونقیمت آلمانی هم نمیتونه قایمشون کنه.پیری ترسناک نیست.غم انگیز هم نیست.همه ترس و غصه من برای اینهمه دلتنگی و بیقراریه که هیچ جوری به سن و سال من نمیان و هیچ رقمه نمیشه جمعشون کرد با اینهمه بزرگسالی...

                           ******************************     

برای چندمین باره که دارم مینویسم و پاک میکنم...چقدر سخته برای تو نوشتن و از دلتنگی گفتن...میدونم این اشک ها بیخودی دارن تقلا میکنن برای سرریز شدن...میدونم اینهمه بغض،الکی کنج همه لحظه هام زانو به بغل نشسته ان...میدونی توی دلم چقدر دوست داشتنت ته نشین شده...فقط کمی تکونم بده مهربون بخشنده دانای شنوا...

                        

                       

                                            


 
قدر زحمات من..
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥  کلمات کلیدی:

زنگ تفریح دوم خیلی وقته خورده.سوال آخرین دانش آموز رو جواب میدم و از کلاس می زنم بیرون.پام رو که توی دفتر میذارم زنگ کلاس میخوره.سرپا چند جرعه چای سرد شده میخورم و میرم سراغ معاون مدرسه.یکی از معلم ها امروز نیومده و این زنگ کلاس 105 بیکارن.شاگرد زرنگ کلاس رو صدا میزنم و ازش خواهش میکنم سوالهایی رو که روی برگه نوشته ام برای بچه ها حل کنه.از معاون هم میخوام هر از گاهی حواسش به کلاس باشه.خودم با دوم ریاضی کلاس دارم.کتابشون خیلی وقته تموم شده و داریم دوره میکنیم.چند تا تست نکته دار براشون مینویسم تا گروهی حل کنن.بعد میرم طبقه پایین تا به کلاس 105 سر بزنم.نیمی از سوالها حل شده.میگم یه ربع آخر کلاس ازتون امتحان میگیرم.دوباره برمیگردم طبقه بالا و این رفت و آمد بین دو طبقه چند باری تکرار میشه.هنوز نیم ساعتی به زنگ خونه مونده ولی توی راهرو شلوغ و پر از سر و صداست.در کلاس رو باز میکنم ببینم چه خبر شده. با دو تا از همکارام روبرو میشم که دارن میرن سمت پله ها.با تعجب می پرسم زنگ خورده؟لبخند میزنن و میگن نه،کتاب تموم شده بچه ها رو فرستادیم حیاط.خسته نباشید میگم و برمیگردم توی کلاس.بچه ها دارن سر یه تست با هم بحث میکنن و حواسشون به من نیست که چقدر با لذت دارم تماشاشون میکنم...

                                                   ***********

با لیلی و مهناز داریم از مدرسه برمیگردیم سمت خونه.از دست یکی از همکارای گروه ریاضی عصبانیم که چقدر نسبت به کارش بی تفاوته و خیلی راحت میگه من فقط وظیفه دارم درس بدم دیگه اینکه دانش آموز درس میخونه یا نمیخونه به من ربطی نداره.میگه مگه من چقدر حقوق میگیرم که بخوام خودمو به خاطر اینا از بین ببرم.لیلی میگه حق با اون همکاره.میگه مگه همه شرایط ایده آله که ما انتظار داشته باشیم معلما هم ایده آل باشن.بعد اسم منو میذاره خانم ایده آل گرا.من اما هیچ جوری این حرفا رو نمیتونم قبول کنم.میگم خود من توی یه مدرسه دولتی توی شهرستان درس خوندم.اونموقع هم حقوق معلما تعریفی نداشت ولی همه معلمای من از جون و دل برای ما زحمت کشیدن.خود من دل خوشی از سیستم آموزش و پرورش ندارم و اگه شرایط بهتری برام جور بشه حتما وضعیتم رو عوض میکنم ولی این ربطی به دانش آموزام نداره.اون همکار هم اگه به قول خودش فکر میکنه حقوقش از منشی شوهرش کمتره خوب استعفا بده بره منشی شوهرش بشه.ولی تا وقتی اسم معلم رو خودش میذاره نمیتونه بی تفاوت و بدون دغدغه باشه.

                                                  ************

روز معلمه.مدرسه از همیشه بی نظم تر و شلوغ تره.از بیشتر کلاس ها صدای دست و جیغ میاد.چند تا از همکارام دارن با معاونا چونه میزنن سر تعطیلی کلاس هاشون.من و دو سه نفر دیگه از دفتر میزنیم بیرون و راهی کلاسهامون میشیم.وارد کلاس که میشم بچه ها چند ثانیه برام دست میزنن و یه جعبه شکلات و چند شاخه گل میگذارن روی میزم.شکلات رو باز میکنم و به خودشون تعارف میکنم.برمیگردم پای تخته درس رو شروع کنم که میبینم روی تخته برام یه متن قشنگ نوشتن و همشون امضا کردن.جمله ای که شیرینیش خستگی همه روزهای بدو بدو رو از یادم میبره اینه:خانم ما قدر زحمات شما رو می دونیم...

                                              

 


 
فراموشی و خلوت...
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦  کلمات کلیدی:

ظهر روز اول هفته است و اتوبان حکیم نسبتا خلوت.همه چیز شاعرانه است:بارش بارون و هوای تمیز و تنهایی و تصنیفی از همایون شجریان...بچه ها رو از خونه مادربزرگشون برمی دارم و برمیگردیم سمت خونه.ماهان دلش میخواسته پیش مادربزرگش بمونه و هنوز در حال غر زدنه.شیشه های ماشین رو میدم پایین و براشون آهنگ بارون بارونه رستاک رو با صدای بلند میگذارم.در خونه که میرسیم ماهان پیشنهاد میده که توی جنگل بارون خورده اش قدم بزنیم(توی خیابون ما تقریبا سر هر کوچه یه فضای سبز وسیع هست که به خاطر درختای قدیمی و بلندشون شبیه جنگلن و ماه کوچولوها معمولا گشت و گذار توی اونها ترجیح میدن به پارک رفتن)بچه ها زیر یه درخت توت برای خودشون مخفی گاه درست میکنن و مشغول جمع کردن میوه کاج میشن.منم زیر یه درخت کوچیک اقاقی روی یه تخته سنگ میشینم و چشمامو میبندم و میرم تو فکر ...

                                           *************

مدتیه خوب نمیخوابم و مدام خواب میبینم.ذهنم آشفته است و شلوغ و قوای بدنیم هم نسبت به قبل خیلی کم شده.هر چند بودن ماهان و ماهور انگیزه بزر گیه برای زندگی و حرکت ولی خودم دلم تنگ شده برای سالهایی که بهار تو همون روزهای اولش بهم سر میزد.حس میکنم شاید کمی خلوت و تنهایی بتونه کمکم کنه تا دوباره شروع کنم...

                                          


 
خونه تکونی
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی:

تا همین دو هفته پیش با خودم فکر میکردم امسال چقدر بی انگیزه و بی حوصله ام برای خونه تکونی و قرارم با خودم این بود که به همون نظافت هفتگی همیشگی رضایت بدم...اما حالا بعد از یک هفته بدو بدو و خستگی نشسته ام روی مبل تکی کنار سالن خونه جدید که کلی پنجره آفتاب گیر داره و چند تا درخت کاج توی همسایگیش که میتونه منو ساعت های طولانی سرگرم کنه با تماشای کلاغ هایی که اینروزها سرخوشانه مشغول ساختن لونه جدیدن...

                                           **************

به مادر قول داده بودم برای نظافت خونه و پختن شیرینی عید حتما میرم کمکش و گفته بودم دل نگران هیچ چیزی نباشه ولی جابجایی ناگهانی خونه همه برنامه ریزی ها رو به هم ریخت.از طرفی خونه و زندگی روی هوا بود و باید به خاطر ماه کوچولوها زودتر سر و سامون میگرفت،از طرفی هم خیالم بابت مادر و خونه تکونی عیدش ناراحت بود.تا پریروز که همسر پیشنهاد داد خودش پیش بچه ها بمونه و من تنهایی برم ساوه.اونروز تا عصر  با کمک خوهرزاده هام بیشتر کارها انجام شد و فقط مونده بود صورت مادر رو اصلاح کنم. کاری که سالهاست به عهده منه و چقدر هم برام لذت بخشه وقتی زل میزنم به پوست روشنش و چشمهای خاکستری مهربونش و دقایق طولانی نفسهاش گره میخوره با نفسهای من...اونروز حس کردم مادر خیلی سرحال تر شده و بعد از گذشت سالها از رفتن پدر داره کمی مشتاقانه تر به اومدن سال نو نگاه میکنه...

                                           ***************

سالی که گذشت برای من یکی از بحرانی ترین سالهای عمرم بود.پر از تصمیم و تردید و اشک و دلتنگی...اینروزها اما باورم اینه که دست مهربونی مراقب همه لحظه هامه و اگه لازم بدونه علیرغم مقاومت و مخالفت من اساسی تکونم میده درست مثل همین جابجایی غیرمنتظره آخر سال...

                                            *************

                                              سال نو مبارک


 
جراحی با داروی بی حسی...
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی:

عصر یکی از روزهای سرد اوایل اسفنده.گرسنه ام.کلاس زبان تموم شده و هوس کرده ام کمی پیاده روی کنم .پیاده روی خیابون ولیعصر سرش شلوغه از آمد و رفت آدمهایی که هنوز دل و دماغ عید رو دارن. چند ثانیه روبروی قفسه خوراکیهای اولین کیوسک روزنامه فروشی می ایستم.خوراکی محبوب من-اشترودل شیری- رو نداره.چشمم  میفته به بسته های طلایی چی توز.سالهاست در حال پفک خوردن قدم نزده ام.دویست تومنی کهنه و چسب خورده رو که از فروشنده پس میگیرم اول شال بافتنی طوسی رو روی سرم مرتب میکنم و بعد یه دونه پفک رو توی دهنم که از سرما یخ زده میگذارم.ته ذهنم داره تلاش میکنه برای به یادآوردن چند تا خاطره خیلی دور.من خیلی حال و حوصله قدیم و ندیم رو ندارم ولی زورم هم نمیرسه مقاومت کنم.خاطره ها همین جور دارن نزدیک تر و واضح تر میشن.حالا پا به پای من دخترکی پانزده شانزده ساله داره قدم میزنه و پفک میخوره و قربون صدقه چند تا کلاغ میره و با خودش فلسفه می بافه و ته دلش خوشش میاد از بی خیالی خودش و حرصی که هیچوقت نداشته برای وجب کردن بساط دستفروش های شب عید...

                                         ****************

چند روزه دمغم.همش هم تقصیر خودمه.از بس الکی سرم رو گرم کرده ام به خودم و چهار تا جزوه و کتاب و از بس همه حواسم به چند ماه و چند سال آینده بوده.با لیلی داریم از بازبینی اتفاقات سال گذشته حرف میزنیم.من خیلی اهل حساب و کتاب نیستم.تا حالا هم پیش نیومده که بخوام یا مجبور باشم با دقت و سر صبر چیزی رو محاسبه کنم.معمولا با کمی اغماض و با یه حساب سرانگشتی کارم راه افتاده اما الان حس میکنم اوضاعم خیلی پیچیده تر از این حرفهاست...حس میکنم بیشتر از جراح زیبایی و دندونپزشکی و آرایشگاه به خودم احتیاج دارم و احتمالا یه جراحی سخت نفس گیر...

                                      ****************

خدای خوبم مثل همه روزهای سخت همه دلخوشیم به اینه که هستی و هوامو داری...فقط محض یادآوری بگم حواست باشه اینروزها تحملم از همیشه کمتر شده...شاید لازم باشه دوز داروهای بی حسی رو کمی بیشتر کنی...


 
فدای سرت!
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی:

تازه از اتوبان تهران-ساوه پیچیده ام توی کمربندی.ترافیک نسبتا سنگینه.ذهن من هم شلوغه و خسته.نمیدونم کدوم آهنگ از آخرین آلبوم لهراسبی در حال پخشه که صدای بلندی میشنوم و بعد ماشین تکون شدیدی میخوره و منحرف میشه سمت چپ و تا به خودم بیام کشیده ام کنار جاده و یه نیسان آبی رنگ هم کمی جلوتر توقف کرده.ترسیده ام و حتی از ماشین پیاده نمیشم.فقط کمربند رو باز میکنم و سعی میکنم نفس عمیقی بکشم.راننده ماشین جلویی  که یه آقای حدودا شصت و پنج ساله است با ریش و سبیل یکدست سفید با لبخند میاد طرفم و وقتی میشنوه حالم خوبه و طوریم نشده زیر لب خدا رو شکری میگه و بعد که سیگارش رو روشن میکنه میره سمت ماشین خودش که وارسی کنه چقدر خسارت خورده.چند دقیقه بعد کمی آرومتر شده ام و ایستاده ام کنار ماشین و دارم آدرس محل تصادف رو به 110 اطلاع میدم.پلیس که از راه میرسه نحوه تصادف رو از ما میپرسه.موبایل من زنگ میخوره و همزمان که دارم جواب تلفن رو میدم حواسم به راننده نیسان  هست که داره برای افسر پلیس از مریضی خانمش میگه و گرفتاریهای شش تا دخترش و اینکه چقدر دستش خالیه و ...تلفن من که تموم میشه پلیس من رو مقصر اعلام میکنه.اعتراض میکنم که من هیچ انحرافی نداشتم و توی مسیر خودم بودم ولی چون گواهینامه ام همراهم نیست پافشاری نمیکنم و مدارک بیمه دو تا ماشین جابجا میشه و پلیس میره.آقا سید هم شماره خودش رو برای من مینویسه و شماره منو میگیره و میره.من هم میشینم توی ماشین و قبل از اینکه استارت بزنم با خودم فکر میکنم چرا من مقصرم؟

                                     ××××××××××××××××

گاهی اوقات حتی اگه مقصر هم بوده باشی، حتی اگه تصمیمی که گرفته ای و کاری که کرده ای خیلی خسارت  داشته باشه دلت میخواد کسی رو داشته باشی که آرومت کنه، اعتماد به نفست رو بهت برگردونه و با لبخند فقط بهت بگه: فدای سرت!...

                                        


 
یک جفت صندل سیاه زنانه...
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی:

منظره یه روز برفی زیبا اونقدر جذاب هست که بی خیال خستگی بشم و ظهر به محض تعطیل شدن مدرسه و برگشتن به خونه بچه ها رو شال و کلاه کنم برای یه گردش شاد زمستونی و بعد یه فوتبال سه نفره پر از سر و صدا توی پارکینگ خونه که در نبود  همسایه های خوبمون شده ملک اختصاصی ما...بودن کنار بچه ها و تماشای چشمای معصومشون که توش شادی و قدرشناسی موج میزنه هدیه امروز منه از طرف خدای مهربونی که خیلی حوصله به خرج میده در برابر سرکشی های دل بی قرار منچشمکلبخند

                                             *************

از نظر من یه خونه ایده آل خونه ایه که توی فریزرش همیشه حبوبات خیس خورده و سبزی آش تازه موجود باشه برای وقتی که توی یه بعداظهر سرد زمستونی هوس آش میکنی هیچ کم و کسری نداشته  باشی...امروز سبزی آش و کرفس تازه خریده ام برای این چند روز تعطیل که بنا به دستور همسر قراره خونه بمونیم تا این دخترک خل و چل کمی به درس و مشقش برسه و روزی هزار بار غر نزنه که چرا آخه زبان خوندن من به اون خوبی که دلم میخواد پیش نمیره؟نگرانناراحت

                                          *************

اینروزها خیلی شبیهم به یه جفت صندل سیاه زنانه که مدام پا به پا میشن برای قدم زدن رو حاشیه روشن یه اتفاق دوست داشتنی، ولی درست همون لحظه آخر انگار دل رفتنشون لنگ بزنه می ایستن به مدارا...تا چه پیش آید و مقدرات دست به کار چه سرنوشتی باشن...


 
← صفحه بعد